دنیای
سایبر بقدری وسیع شده است که اگر شما راهی برای جستجوی منابع و اطلاعات
خود پیدا نکنید ,مسلما آنگونه که باید از این حجمه وسیع از اطلاعات بهره
نخواید برد .
قبلا در این مطلب در مورد یکی از راههای جستجو صحبت کرده بودیم .اما این دفعه میخواهیم راجع به موتور جستجوگر Addict-o-matic قدرتمند
صحبت کنیم که که مهمترین ویژگی آن استفاده از تمامی موتورهای جستجو است و
اینکه تقریبا در تمامی سایت های به اشتراک گذاری مطالب و لینک و هم
،بدنبال عنوان مورد نظر شما میگردد .
به عنوان مثال برخی از این سایت ها گوگل ،یاهو ،فلیکر ،فرندفید ،یوتیوب ،توییتر ،فیسبوک ،وردپرس… هستند .
صفحه اول جستجوگر
من کارشناس موسیقی نیستم و ظرائف ترکیببندی گوشهها و ردیفهای موسیقی سنتی ایرانی را نمیدانم. تنها یک شنوندهی علاقمند به موسیقی سنتی ایرانی هستم. چیز عجیبی را در من بیدار میکند، یاد خاطرات خوبی که زیستهامشان اما از خاطرم رفته. روزهایی که دختر کوچکی بودم و نوای موسیقی سنتی در خانه میپیچید، حالا که فکرش را میکنم میبینم در تمام روزهای گرم و روشن تابستان صدای تار و کمانچه و تنبک بود و صدای سیاووش وار یکی ، که هر وقت مادر میشنید چشمهایش خیس میشد. من نمیفهمیدم مادر چرا همیشه در سکوت اشک میریزد. وقتی روزهای بیخیال و گرم کودکی تمام شد، دختر نوجوانی بودم که این علاقه و احترام به نوای داوودی را در خونم داشتم و دیگر معنای اشک های مادرم را میدانستم. چیزی که درونم را میجوشاند اما به قالب واژه در نمیآمد. آن خسروی خوشخوان، استاد محمدرضا شجریان بود.

با این ایده جالب، چوب بستنی به شکل مسواک، تا حدی خیال مادران برای خرید بستنی برای کودکانشان راحت تر می شود. و کودکان هم بعد از اتمام بستنی و دیدن چوب بستنی به شکل مسواک یادشون می یاد که می بایست برای حفظ بیشتر سلامتی دندانهای خود مسواک بزنند. (حالا تا چه اندازه بر روی کودکان و بزرگترها تاثیر گذار خواهد بود، ما هم نمی دانیم؟!)

دوچرخهسوارانی که بدون نوشیدن نوشیدنیهای کربوهیدات دار، دهان خود را با آنها شستشو دادند توانستند رکوردهای بهتری را در یک آزمون ثبت کنند.


فکر میکنم سال ۸۴ بود که در مجموعهای که “انتشارات نگاه” از کارهای ترجمهی داستان کوتاه شادروان احمد شاملو منتشر کرد، داستانی از عزیز نسین خواندم دربارهی پیرمردی که شرط قبول درخواست ازدواج جوانی با نوهاش را تواناییاش در دویدن گذاشته بود. داستان خیلی خوبی بود. آن موقع، یاد فیلم “فارست گامپ” افتادم. روزها گذشت. هم “فارست گامپ” از خاطرم رفت و هم داستان. تا دو هفته پیش که فیلمهایم را مرتب میکردم و دی وی دی “فارست گامپ” ناگهان آمد جلوی چشمم. دوباره تماشایش کردم و دوباره پر از یک حس خوب شدم. در سال ۹۴ رابرت زمکیس یکی از زیباترین داستانهای سینما را خلق کرد، یکی از به یاد ماندنیهای عصر ما!
