این یه شعر باحاله
بخونیدش
بيت اول به نام نامي او
صاحب الحق گوگل و ياهو!
"اي خدايي كه خالق خرسي
چو مرا آٿريده اي مرسي!"
اي خدايي كه يكه-تنهايي
بوده اي و نميروي جايي
اي خدايي كه غيب ميداني
خالق دختران ماماني
خالق هر كسي كه خوش تيپ است
مثل بنده است و صاحب پيپ است!
خالق ناصحين و گير و بسيج
كارهايت نموده ما را گيج!
بعد ذكر از حقوق حقالله
با اجازه دهم ادامهي راه...
الغرض ضمن عرض سلام
داستاني نوشته ام دو كلام
ذره ذره كنيم آپ لودش
مو شكاٿي كنيم هر بعدش
بررسيش كنيم و حال كنيم
طول آن را يكي – دو سال كنيم!
كش دهيمش ز بي خودي هر ماه
بي سر ته به خواه يا ناخواه
البته چون زبان من قند است
شخص خواننده توي اين بند است!
كش دهم بنده ليك، حال كند!
مطمئنا مرا حلال كند!
ميكنم از براي تان تعريٿ
زين سپس توي اين ستون نحيٿ
قصه هايي ز عشق و بدبختي
از تقلا نمودن و سختي
قصهي ضايگي ز سوتي ها
البته مثل قند طوطي ها
رٿته زحمت به پاي اين اشعار
كرده ام حس حال خود در كار
چه ليالي تيره و تاري
بوده ام گرم تايپ و بيداري!
گشته بر هر سه بيت يك تحقيق
همه مكتوب و كامل اند و دقيق!
.... تا نرٿته عنان حرٿ از دست
باب مطلع دگر ببايد بست!
اين شما، اين ادامهي اشعار
"داستاني كه ميشود تكرار"
قبل هر چيز وقت توصيٿ است:
چيست آن؟ ... شبيه يك قيٿ است ...
همه از سمت تنگ مي آيند
از ٿشاري شديد ميزايند!
دين و دل ميبرد «ولي عصرش»
الامان از حياط آن قصرش
تو که ٿنچي، نداني آيينش
چه بگويم من از «ٿلسطينش؟»
بر زمينش ولو پري پيکر
مي ٿشانند بر هوا شکر
مرغک خنگ و بي زبان و خل
مي شود در محيطشان بلبل!
اين مناظر لطيٿ و چون آب است
تو مپندار وصٿ من خواب است
اين همه ديدگان ما ديدست
نازل از آسمان نگرديدست
لا مروت ميان اين بازي
سر ما بي کلاه و ناراضي
سهم ما از گروه حوري ها
مي شود اشک و آه و دوري ها ...
صحبت از کجا به اينجا رٿت
بند اٿکار شعر ما وا رٿت!
صحبت از مرکز است و وانٿسا است
جاي اين داستان ما اينجا است
توي يك روز خوب پاييزي
گشت "نوشين" سوار ماتيزي
بود شخص شخيص راننده
حضرت مستطاب شرمنده
بندهي بي گناه و بي تقصير
- مبتلا بودم و به عشق اسير -
رشتهي بنده كامپيوتر بود
او ولي توي رشتهي قر بود!
كرده بود انتخاب تحقيقي
راه پر طمطراق موسيقي ...
***
وعده كردم براي خواننده
بنويسم به ماه آينده!
قول دادم از آن طرٿ به "مجيد"
قول مردانه ي حديد و شديد!
پس بمان منتظر كه برگردم
خود اگر اين نگشت نامردم!
این شعر از : آرمین سنقری بود
نویسنده : ابوالفضل زرويي نصرآباد
نویسنده :
|
|
خواب مي ديدم كه ياري داشتم
دست در دستش وصالي داشتم
خواب مي ديدم براي زندگي خوشتن
عشق و حــالي و صفــايي داشـتـم
خواب مي ديدم زمين در دست من
حـكـم هـا را بر عصـايي داشـتـم
خواب ميديدم كه گل ها نزد من
لــذتي در ناكـجـايي داشـتـم
خواب مي ديدم مه و خورشيد وفلك
در تـكـا پو بهر نـــانــي داشـتـم
خواب مي ديدم غم و غصه تمام
خنده اي روي لـبـي مـي كاشـتـم
خواب مي ديدم خُـلقي خوب داشت
زندگي كندر پي اش عمر را مي باختم
خواب مي ديدم هر روز مرا مي بوسيد
گويـيـا يـار صـادقي مي داشـتـم
خواب مي ديدم خداي روزگارم مي گفت
مـرهمـي مخـصـوص تو برداشـتـم
خواب مي ديدم كه در قله ي قاف
دسـت پر زور وتوانا داشـتـم
خواب ميدم غروب زندگـي
چشم نيكي رو به فردا داشتم
ناگهان از خواب خارج مي شدم
گوييا آري من عاقل مي شدم
مي ننوشم مِي مرا اجبار نيست
خواب ديدم جام اطهر داشتم
خداي من خداي من
من اين جا خيلي خسته ام
مرغك غمگينم ببين
چه دل شكسته ام
خداي من،چند وقتيه
دلم واست تنگ نميشه
اين دل ما سنگ ديگه
انگاري آدم نميشه
بگو كجا،چه وقت بگو
اين دله وصل تو ميشه
خداي من بدونه تو
تنهايي بيداد مي كنه
خسته شدم بهم بگو
كه عشق تو
كي منو پيدا ميكنه
خداي من بهم بگو
مگه نگفتي كه بگن
به بنده هات
از رگم نزديك تري
دارم بلند داد ميزنم
بگو چرا نمي شنوي
خداي من شرمنده ام
از همه كس بريده ام
ديگه دلم تنگه برات
مي دوني كه نفهميدم
بد تر از ديروزم شده
امروز بي معناي من
اگه كمكم نكني
بدتر مي شه فرداي من
خداي من خداي من
نمي تونم حرف بزنم
گاهي اوقات فكر ميكنم
مي خوام رگامو بزنم
سنگ بزرگ رو سينه ام
چند وقتيه خورد نمي شه
فكراي بيهوده و زشت
از فكر من دور نمي شه
دلم مي خواست كه واسه تو
يه دنيا شادي بيارم
اما الان به جز بدي
چيزي رو واست ندارم
دارم به پوچي ميرسم
از كجا مرهم بيارم
اين دل نازنين من
آخه خيلي تنگه ديگه
ديگه كوچيك و كثيفه
جاي تو شد دلي ديگه
بيا اين روح منو از تن ببر
آبروي رفتمو يكجا بخر
آبروي ما حراجه واسه تو
كه همش با يه نظر
اگه مي خواي براي تو
مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،
او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه.
با تشکر از سعید
|
آن روز من با دو دختر ديگر رفته بودم ساحل رودخانة گيو (Gave). ناگهان صدايي شبيه خش خش شنيدم. مثل وقتي باد، برگ هاي درخت را تكان مي دهد. برگشتم سمت صدا، اما درخت ها به وضوح آرام بودند و صدا از آن ها نبود. بعد بالا را نگاه كردم. يك غار آن جا بود و من جلوي آن، بانويي را ديدم كه لباس سفيد زيبايي پوشيده بود با كمربندي كه مي درخشيد. بالاي هر كدام از پاهايش يك رز زردِ روشن بود. همان رنگي كه تسبيحش هم داشت. من چشم هايم را ماليدم تا درست ببينم و دستم را بردم بالا كه صليب بكشم. هيچ وقت، اين كار را درست بلد نبودم و آن لحظه هم دستم پايين افتاد. بعد آن بانو به خودش صليب كشيد و من در تلاش دومم همان طور كه دست هايم مي لرزيد، توانستم آن كار را بكنم. اطلاعات بیشتر در مورد این مطلب را می توانیددر وبلاگ برنادت سوبیروز مشاهده کنید | ||
|
کریسمس بر تمامی مصلحین جهان مبارک. | ||
|
| ||
دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟
پسر گفت : نه ، نیستی
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش
میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
آهنگ خاوران مي كنيم، و به سوي چشمه خورشيد مي شتابيم ...
به خاورستان تابناك فروغ ازلي هدايت چشم مي دوزيم، و به آهنگ فرارسيدن طلايع روزهاي نوراني، خويشتن را سرشار مي سازيم ...
از سر امواج اثيري سپيده دمان مي گذريم، و جان خود را با لمعات آن خورشيد روشناييها و تابشها، روشن مي داريم ...
دل را از پرتو تَوَلاي آن مهر درخشان مي افروزيم، و دست طلب به سوي آفاق هستيها دراز مي كنيم، و آنجا جانها را مي طلبيم ...
از مغاك هاي تاريك ميهراسيم، و از واديهاي ظلمت مي گريزيم، و دل به طلب نور مي سپاريم ...
درخششهاي فجر اميد را مشعل راه مي كنيم، و به آفاق نور بار مطلع انوار، خيره مي شويم ...
... و بدينگونه مي رويم تا گامي در راه خورشيد شناسان خورشيد طلب بنهيم، و تا خاك راه خورشيد طلبان خورشيد شناس را توتياي چشم كنيم ...
اي فروغ هدايت، بتاب!
و اي خورشيد جهانها، بيا!
اي روشنگر هستي، بيافروز!
و اي راز بزرگ تجلي، چهره بنماي!
اي كعبه مقصود، نمايان شو!
و اي قبله موعود، عيان شو!
اي مشعل علم، روشني بخش!
و اي مربي عقل، آگاهي ده!
اي حامل قرآن، بيا!
و اي صاحب شمشير، برخيز!
اي اميد رهايي، بشتاب!
و اي پناه همگان، فرارس!
اي ذخيره الهي، به در آي!
و اي عصمت دردها، بهبودي بخش!
و اي نجات جانها، حيات آفرين!
اي سرّ عظيم، بخوان!
و اي اسم اعظم، بدم!
اي كشتي نجات، به سوي ما آي! ...
و اي ساحل رستگاري، پيدا شو!
بيا و مشتاقان مهجور را درياب، و شيفتگان بيتاب را آرامش بخش! ما كوله بار دل تاريك بر دوش نهاده، در اين هامون بيكران راه مي سپاريم، و تو را و نشان سر منزل تو را مي جوبيم ...
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
اي خورشيد، از تابيدن دريغ مَورز!
اي كانون نور، از پرتوافشاني سرمپيچ!
و اي مايه حيات، ما را از اقيانوس بيكران حيات كه در اختيار تو است، قطره اي بنوشان!
بر ما احسان كن، كه خدا احسان كنندگان را دوست مي دارد.
اي عزيز مصر وجود!
جمال خويش ز اهل نظر دريغ مدار
عطاي خود ز گدايان در دريغ مدار
مسيح المسايح...
مهدي، مسيح مسيحها (مسيح المسايح) و موعود موعودها است. او نجم ثاقب است و ستاره طالع. او امام ارض است و رب ارض. قرآن كريم فرموده است:
و اشرقت الارض بنور ربها1
- زمين از فروغ رب (پرورنده) خويش روشن است.
دانايان علم قرآن گفته اند: "ربها يعني: امامها"- زمين از فروغ امام ساكن در زمين روشن است. مقصود از "رب"، در آيه مذكور، "امام" است.
اين نور كه از امام است و زمين از آن روشن است، چه نور وجود باشد، يا نور شهادت، 2 يا نور ظاهري، خود يكي ديگر از شئون سببيت امام است.
حضرت امام جعفر صادق "ع"، ضمن يك سخنراني، كه در آن در باره شناخت امامت و امامان، حقايقي بيان كرده، از جمله، فرموده است:
ان الله - عزو جل- اوضح بائمه الهدي، من اهل بيت نبينا، عن دينه. و ابلج بهم عن سبيل منهاجه. و فتح بهم عن باطن ينابيع علمه. فمن عرف من امة محمد - صلي الله عليه و آله- واجب حق امامه، وجد طعم حلاوة ايمانه، و علم فضل طلاوه اسلامه. لان الله - تبارك و تعالي- نصب الامام علما لخلقه، و جعله علي اهل مواده و عالمه، والبسه الله تاج الوفار، و غشاه من نورالجبار. يمد بسبب الي السما، لا ينقطع عنه مواده، ولا ينال ما عندالله الا بجهة اسبابه، ولا يقبل الله اعمال العباد الا بمعرفته... 3
- خداي عزوجل، به وسيله پيشوايان هدايت، از خاندان پيامبر، دين خويش آشكار ساخت، و راه روشن خود نمايان فرمود، و سرچشمههاي پوشيده علم خويش بگشود. اكنون، هر يك از مسلمانان وظيفه خود را در برابر امام بشناسد، طعم شيرين ايمان را خواهد چشيد، و شكوه همه جا گير اسلام را خواهد ديد، زيرا خداي متعال، امام را، براي مردمان چنان درفش راهياب نصب كرده است، و او را دليل و پيشگام مردم جهان قرار داده است. خدا تارك امام را با تاج وقار مزين داشته، و او را در شعشعه انوار كبريايي غرق ساخته است. امام به آسمان متصل است، و هيچ چيز از دسترس او به دور نيست. و هيچ چيز از خدا به خلق نمي رسد، مگر با وساطت او، و اعمال بندگان پذيرفته نمي شود، مگر با معرفت او.
سه توضيح:
1- اينكه در اين حديث فرخنده آمده است كه "هر مسلماني با شناخت وظيفه خود، در برابر امام، طعم شيرين ايمان خود را خواهد چشيد، و شكوه، همه جا گير اسلام را خواهد ديد"، اشاره است به اهميت رهبري، هم در تربيت صحيح فرد، و هم در رشد مكتبي اجتماع. فرد هنگامي يك مسلمان بصير و يك مومن آگاه تواند بود، و طعم شيرين ايمان آگاهانه خويش را خواهد چشيد، كه تحت تربيت درست رهبر كامل قرار گيرد، و درست تربيت شود. همچنين مكتب اسلام هنگامي همه جا گير خواهد شد، و شعاع شكوهمند آن گسترش خواهد يافت، كه رهبري اي كامل و عادل، و آگاه و خالص، در رأس باشد، يعني: همان امامت حقه. جهانگير شدن اسلام، در پرتو امامت خواهد بود و بس.
2- اينكه در بخش آخر حديث - از آنچه در اينجا نقل شد- آمده است كه "اعمال بندگان خدا پذيرفته نمي شود مگر با معرفت امام"، اين معرفت همان معرفت "واجب حق الامام" است، كه در آغاز حديث نيز ذكر شد: "فمن عرف من امة محمد "ص" واجب حق امامه". و شناختن حق واجب امام، شناختن وظيفه اي است كه هر مسلمان در برابر امام دارد. و آن وظيفه، شناختن خط امامت است و قرار گرفتن در آن خط، و تلاش كردن بر طبق موازين آن خط، و آن هدايت و آن تعليم.
دين خدا اين است. و عمل صالح، عملي است كه بر طبق ميزان دين انجام پذيرد. و ميزان دين امام است. در غير اين صورت، اعمال، يك سلسله حركات و سكنات و يك رشته زحمتها و كوششهايي است كه ربطي به جريان كلي هدايت پيدا نمي كند و با "ميزان الهي" منطبق نمي گردد؛ از اين روست كه مقبول واقع نميشود. زيرا شخص عامل، در صورتي كه پيرو دقيق خط الهي امامت نباشد، آنچه را خواستهاند نكرده است، بلكه آنچه را خود خواسته، يا جريانها و مسلكها ... به او القاء كردهاند، انجام داده است. و آنچه مقبول است عمل صالح است، و صالح بودن عمل، علاوه بر صحيح بودن ظواهر آن، به جوهر داشتن آن است. و جوهر عمل، انطباق عمل است با ميزان الهي. و امام، ميزان اعمال است.
براي روشنتر شدن اين موضوع و نزديك شدن آن به اذهان، مثالي مي آوريم: فرض كنيد كسي عضو حزبي است. اين شخص بايد كارها و فعاليتهاي خويش را طبق دستورات و برنامه ريزيها و خط دادنهاي حزب و رهبران حزب انجام دهد. در غير اين صورت، كارها و فعاليتهاي او در ارتباط با حزب، ارزشي ندارد. انسان مؤمن وارد حزب خدا مي شود. اين است كه بايد اعمال او، بر طبق خط حزب خدايي و طبق دستور رهبران الهي باشد، تا ارزش داشته باشد، و در جهتي كه بايد قرار گيرد، و قبول شود، و موجب حركت او به سوي خدا و قرب او به خدا گردد.
3- اينكه در حديث شريف آمده است كه "لاينال ماعندالله الابجهة اسبابه" هر چه از خدا برسد به سبب امام ميرسد، اشاره بلكه تصريح است به واسطه بودن امام در همه فيوضات الهي، فيض وجود، فيض بقا، فيض نعمت و فيض هدايت، همه و همه. اين برداشتها و تلقيها، بر پايه معارف حقه قرآن و حديث است. اين جمله حديث، مؤيد آن مطالب است.
و تعبير "بجهة اسبابه"، اشاره به قلمرو وسيع و كائناتي نفوذ و سببيت امام است، و تصرف امام در سراسر جهان اسباب، كه مساوي است با جهان ماسوي الله. اين معرفت عظيم، شايسته دقت و تامل، و تلقي و تحمل است.
ديدار پيامبران
انسان سرگشته آخرالزمان، كه از همه مسلكها و قدرتها نوميد گشته است، در طلب آرمان رهايي ميخروشد، و در جستجوي روحي و معنوي، و تكيه گاهي وجداني و فطري، به هر سوي مي دود. انسان سرگشته آخرالزمان، نوميد از همه جا، در اشتياق ديدار پاكان و نيكان مي سوزد، و در غرقاب تحيرها و تطاولها، به اميد طلوع طليعهاي غيبي، روز مي شمارد. اين انسان سرگشته، به خاطرات معنوي اي كه تاريخ، از مربيان الهي و مشعل داران نجات دارد، مي انديشد، و همواره، در آرزوي شنيدن فرياد يكي از آنان، يا ديدن چهره منجي از آن منجيان، رنج مي برد. چنين انساني، آيا نمي خواهد آدم و نوح و ابراهيم را ببيند؟ آيا بشريت، در چنين روزگاري، نمي خواهد فرياد موسي و عيسي و محمد را بشنود؟ آري، مي خواهد ...
و اين فرياد را از حلقوم مهدي مي شنود:
چون مهدي به در آيد، به مسجدالحرام رود، و رو به كعبه و پشت به مقام ابراهيم بايستد، و دو ركعت نماز گزارد، آنگاه فرياد برآورد:
اي مردمان! منم يادگار آدم، و يادگار نوح، و يادگار ابراهيم، و يادگار اسماعيل ... منم يادگار موسي، و عيسي، و محمد ... منم يادگار پيامبران ... منم وارث آدم، و گزيده نوح، و خلاصه ابراهيم، و عصاره محمد. منم صاحب قرآن و زنده كننده سنت...4
اي توده هاي خلايق، اي مردم عالم!
هر كس مي خواهد آدم و شيث را ببيند، منم آدم و منم شيث ...
هر كس مي خواهد نوح را ببيند، منم نوح ...
هر كس مي خواهد ابراهیم و اسماعيل را ببيند، منم ابراهيم و منم اسماعيل ...
هر كس مي خواهد موسي و يوشع را ببيند، منم موسي و منم يوشع ...
هر كسي مي خواهدعیسی و شمعون را ببيند، منم عيسي و منم شمعون ...
هر كس مي خواهد محمد و علي را ببيند، منم محمد و منم علي ...
هر كس مي خواهد حسن و حسين را ببيند، منم حسن و منم حسين ...
هر كس مي خواهد امامان ديگر را ببيند، منم امامان ديگر ...
فرياد مرا پاسخ گوييد، من شما را از همه چيز آگاه مي كنم، آنچه مي دانيد و آنچه نمي دانيد... هر كس كتابهاي آسماني را مي شناسد گوش فرا دهد ...
آنگاه مهدي "ع"، به خواندن كتابهاي آسماني مي پردازد، و صحيفه آدم "ع"، شيث"ع"، و ابراهيم "ع" را مي خواند، و هم تورات و انجيل و زبور را ... و سپس قرآن كريم را... 5
(برگرفته از كتاب "خورشيد مغرب"، محمدرضا حكيمي)
پاورقي:
1- سوره زمر (39)، آيه 69.
2- مقصود، شهادت در برابر غيبت است.
3- "اصول كافي"، ج 1، "كتاب الحجه"، "باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته"، حديث2.
4- "بحارالانوار" ج 51، ص 59، و ج 52، ص 305، 315.
5- بحارالانوار، ج 53، ص 9.
من اینو هدیه میدم به
ام شما می خواین به کی هدیه بدین؟
روی این لینک کلید کنید:
دلت را خانه ما كن
مصفا كردنش با من
به من درد دل افشا كن
مداوا كردنش با من
اگر گم كرده اي اي دل
كليد استجابت را
بيا يك لحظه با ما باش
پيدا كردنش با من
اگر درها به رويت بسته شد
دل بر مكن ،بازآي
در اين خانه دق الباب كن
وا كردنش با من!

خاقاني شرواني، افضل الدين ابراهيم بن علي (م 582 هجري) از شاعران پرتوان و قصيده سرايان نام آور فارسي است. قصايدي پيرامون كعبه مقدس و روضه نبوي و سفر حج و شرح مراحل و مقامات معنوي اين سفر دارد كه به نام هاي «نهزة الارواح و نزهة الأشباح» و «كنزالركاز» و «باكورة الأثمار و مذكورة الأسحار» و... معروف است. از آنجا كه شعر عميق و بلندِ خاقاني در وصف مكه و كعبه و سفر حج، مفصّل است، گزيده اي از قصيده «كنز الركاز» او را از ديوان وي (ص 101، چاپ 1316 به تصحيح استاد علي عبدالرسول) به شما خوانندگان گرامي تقديم مي داريم:
| مقصد اينجاست، نداي طلب اينجا شنوند |
|
بُختيانرا ز جرس صبحدم آوا شنوند |
| خاكيانرا ز دل گرم روان آتش شوق |
|
باد سرد از سر خوناب سويدا شنوند |
| خاك اگر گريد و نالد چه عجب كآتشرا |
|
بانگ گريه زدل صخره صما شنوند |
| گريه آن گريه كه از ديده آتش بينند |
|
ناله آن ناله كه از سينه خارا شنوند |
| چون بلرزد علم صبح بنالد دم كوس |
|
كوه را ناله تب لرزه چو دريا شنوند |
| هرچه در پرده شب راز دل عشاقست |
|
كان نفس جز به قيامت نه همانا شنوند |
| صبح شد هدهد جاسوس كز اووا پرسند |
|
كوس شد طوطي غماز كز اووا شنوند |
| چون بپاي علم روز سر شب ببرند |
|
چه عجب كز دم مرغ آه دريغا شنوند |
| كشته شد ديو بپاي علم لشكر حاج |
|
شايد ار تهنيت از كوس مفاجا شنوند |
| ازپي حرمت كعبه چه عجب كر پس از اين |
|
بانگ دقّ الكوس از گنبد خضرا شنوند |
| عرشيان بانگ « وللّه علي الناس» زنند |
|
پاسخ از خلق «سمعنا و اطعنا» شنوند |
| از سر و پاي درآيند سراپاي نياز |
|
تا «تعال» از ملك العرش تعالي شنوند |
| روضه روضه، همه ره باغ منور بينند |
|
بركه بركه همه جو آب مصفا شنوند |
| انجم ماه وش آماده حج آمده اند |
|
تا خواص از همه لبيك مثنا شنوند |
| همه را نسخه اجزاي مناسك در دست |
|
از پي كسب جزا خواندن اجزا شنوند |
| خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند |
|
زهر نوشند و همه نوش و هنيئا شنوند |
| سفر كعبه نمودار ره آخرت است |
|
گرچه رمز رهش از صورت دنيا شنوند |
| جان معني است باسم صوري داده برون |
|
خاصگان معني و عامان همه اسما شنوند |
| كعبه را نام به ميدانگه عام عرفات |
|
حجره خاص جهان داور دارا شنوند |
| عابدان نعره برآرند به ميدانگه از آنك |
|
نعره شيردلان در صف هيجا شنوند |
| عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ |
|
نه چو زنبور كز او شورش و غوغا شنوند |
| سارابنا بوفا بر تو كه تعجيل نماي |
|
كز وفاي تو به من شكر موفا شنوند |
| بر در كعبه كه بيت اللّه موجوداتست |
|
كه مباهات امم زان در والا شنوند |
| بار عامست و در كعبه گشاده است كز او |
|
خاصگان بانگ در جنت مأوا شنوند |
| پس چو رضوان در جنات گشايد پاكان |
|
بانگ حلقه زدن كعبه عليا شنوند |
| زان كليدي كه نبي نزد «بني شيبه» سپرد |
|
بانگ پر ملك و زيور حورا شنوند |
| بسلام آمدگان حـرم مصطـفـوي |
|
«ادخلوها بسلام» از حرم آوا شنونـد |
| « النّبي، النّبي» آرند خلايق به زبان |
|
«امتّي، امتّي» از روضه غرا شوند |
| از صرير در او چار ملايك به سه بعد |
|
پنج هنگام دم صور بيكجا شنوند |
| بر در مرقد سلطان هدي ز ابلق چرخ |
|
مركب داشته را از ناله هرا شنوند |
| موسي استاده و گم كرده ز دهشت نعلين |
|
«اَرِني» گفتنش از نور تجلي شنوند |
| بهر وايافتن گم شده نعلين كليم |
|
«واضّحي» خواندن خضر از در طاها شنوند |
| بنده خاقاني و نعت سر بالين رسول |
|
تاش تحسين ز ملك در صف اعلا شنوند |
| راويان كآيت انشاء من انشاء كنند |
|
بارك الله همه بر صاحب انشا شنوند |
تاليف : خاقاني شرواني
بعد از سلام به نزدیکترین . محرمترین . بهترین دوستم ( که ارزش اون از این چیزهایی که گفتم برام بالا تره )
بگذریم
امروز میخوام یه شعر خوب از خطه نرگس خیز ( گل نرگس منظورمه ) بهبهان بنویسم براتون . پس بخونید و حالشووو ببرید
رته و بی تو بعد تو دل ته پلا پلا بیو هم تو که چشمتی نها تش ته جخون ما بیو
کلبه دار باغ دل پت پتشن چراغ دل ای نگره سراغ دل میشکونه شیرپلا بیو
دنگم هده بهندتم چینه کن نخوردتم دس قضا سپردتم یارک بی بفا بیو
بی تو پره وبی دلم همدم چه وبی دلم قاصد ره وبی دلم خی کنک دلا بیو
بی تو نه بال رو خشی بی تو نه بال جو خشی بی ته همی ته تو خشی محمل عاشقا بیو
شعر از آقای عباس سلطانی شاعر بسیار گرامی بهبهانی
ببخشید یه مدت نبودم . کار داشتم ولی خوب الان اومدم یه شعر توپ به مناسبت شب یلدا ( که گذشت ) د ارم براتون از آقا محمد رضا ترکی امیدوارم خوشتون بیاد
يلدا
دكتر محمدرضا تركي
پروردگارا! غبار غفلت، آسمان دلم را به تيرگي كشانده و دوري از تو، رسواي دو جهانم كرده اگر نبود
گلبانگ دعوتت، كدام جسارت از اين بالاتر كه نام تو را بر زبان آلوده ام جاري سازم و ياد تو را در آيينه
زنگار زده دلم به تصوير كشانم تو فراتر از آني كه در فهم من در آيي و من فروتر از آنم كه لاف درك تو زنم
من به چهار ديواري هوسهاي خويش محدودم و تو نامحدود مطلقي! يا ذاكر الذاكرين!
خدايا از تو سپاسگزارم خدايا به خاطر اين كه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم. خدايا به خاطر
اين كه هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندكي از راه راست سست مي شود تو با تلنگري به راهم مي
آوري از تو سپاسگزارم. خدايا! ممنونم كه هر زمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش
كرده ام با نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه در برابر اراده بي انتهايت
هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد! خدايا! از اين كه مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز
فراموشم نمي كند سخت به خود مي بالم . خدايا! با اين كه گناه كرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي
گاهي از رحمت بي كرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام اما توي مهربان هر زمان كه درمانده
از همه چيز و همه كس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري حمايتم
كردهاي . به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم بگويم؟
اين همه سخاوت و كرم را چگونه پاسخگو باشم؟ خدايا! تعداد دفعاتي كه در نهايت ناباوري و بهت همگان
از راههاي عجيب و خارق العادهات در سخت ترين و غيرممكن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون
است . خدايا! ممنونم كه هر زمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كرده ام با نازل
كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه در برابر اراده بي انتهايت هيچ چيز تاب
ايستادگي ندارد! تو خود نيك مي داني كه بنده ات جز چيزهايي كه تو به او بخشيده اي در چنته چيزي
ندارد، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني عشق، آرامش و سعادت
حقيقي ياريم كني چرا كه بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم . خداي من مي دانم كه با اين
همه تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي زيرا اين حديث قدسي ات
همواره در ذهنم طنين مي افكند: " اگر آنان كه از من روي برتافتند؛ مي دانستند كه چقدر مشتاق
ديدارشان هستم، هر آيينه از شوق جان مي سپردند. الهی و ربی من لی غيرک
نویسنده : سمیه دریادل
بازم سلام امروز پنج شنبه برا کسایی که چشاشون بارونیه........ خدايا! تشنگي عميق من و باران
مداوم و بي حد و حصر تو، مرا از اقامت در زير خيمه شكرت باز داشته است. خدايا! دست ياري هر لحظه
تو در نشيب و فراز صخره هاي صعب زندگي مرا از انديشه پرتگاه هاي ناسپاسي واگذاشته است. الهي
اذهلني عن اقامة شكرك تتابع طولك واعجزني عن احصاء ثنائك فيض فضلك و شغلني عن ذكر محامدك
ترادف عوائدك و اعياني عن نشر عوارفك توالي اياديك... خدايا! اين سالك غريب آنچنان به روشني نور تو
در جاده عشق عادت كرده است كه سپاس ترا اين همه از ياد برده است. خدايا! اين دل كه در اقيانوس تو
غرقه گشته است چگونه مي تواند تموج آبي تو را ترسيم كند؟ خدايا! آبششهاي اين ماهي دل كه هر
لحظه در آب نعمتهاي تو تنفس مي كنند چسان ياراي نشر نعم ملموس تو دارند؟ و هذا مقام من اعترف
بسبوغ النعماء و قابلها بالتقصير و شهد علي نفسه بالاهمال والتضييع و انت الروف الرحيم البرالكريم.
خدايا! من در مقام كسي ايستاده ام كه همه نعمتهاي تو را لمس كرده و معترف آمده است. خدايا! من
لباس اذعان بخششهاي تو را- هر چند كوتاه- به تن كرده ام. خدايا! رشد گياه من اعتراف به وجود
خورشيد توست. اما خرديم، گواه اهمال و ناشايستگي من. خدايا! تويي آن بخشنده مهربان و تويي كه
بال فضل بر كائنات گشوده اي و سايه لطف بر بندگان گسترده اي. تويي كه خستگي را بر تن دوندگان به
سوي خويش نمي گذاري و مأيوس و خسته بازشان نمي گرداني و از قله آرزويت به زيرشان نمي افكني
و شكوفه اميد به خود را با رگبار بي مهري ناكام نمي كني. خدايا! كاروانهاي اميد در كنار بارگاه تو فرود
آمده اند و پرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز مي كنند. خداي من! بال پرنده اميد را با تير يأس مشكن و در
كوچه اشتياق، مرا به بن بست نوميدي مكشان. فلا تقابل آمالنا بالتخييب و الأياس ولا تلبسنا سربال
القنوط و الأبلأس الي تصاغر عند تعاظم الآئك شكري و تضائل في جنب اكرامك اياي ثنايي و نشري...
خدايا! تن من در اين سرماي سوزان كوير، لباس نازك بدبيني را تاب ندارد. شولاي(خرقه) گرم اميد بر
كتفهاي لرزانم بيفكن و از گرماي خويش جرعه اي به جگر سرما زده ام بنوشان. خدايا! پرنده كوچك وجودم
چگونه شكر وسعت آسمان تو گويد و پاهاي خرد و خسته ام چگونه جاده بي انتهاي ثناي تو پويد؟ خدايا!
چگونه شكر تو گويم كه سراپاي وجودم غرقه در نعمتهاي توست، تويي كه مرا به زينت ايمان آراسته اي و
در خيمه لطفت منزل داده اي. جللتني نعمك من انوارالايمان حللا و ضربت علي لطائف برك من العز كللا و
قلدتني مننك قلائد لا تحل و طوقتني اطواقاً لا تفل فالائك جمة ضعف لساني عن احصائها و نعماؤك كثيرة
قصر فهمي عن ادراكها فضلاً عن استقصائها... تويي كه گردنبد ناگسستني منتهايت را برگردنم آويخته اي
و حلقه هاي زيباي ناشكستني مهرت را در گوشم كرده اي. " جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست ماه و
خورشيد همين آينه مي گردانند" خدايا! آنچنان آلاء و نعمتهاي تو در اطرافم انباشته است كه مرا مجال نه
تشكر كه شمارش نيست و ابداً اندازه فهم من به درك اين همه نمي رسد و ظاهر آن را در نمي يابد چه
رسد كه به عمق آن دست يابد. فكيف لي بتحصيل الشكر و شكري اياك يفتقر الي شكر فكلما قلت لك
الحمد وجب علي لذلك ان اقول لك الحمد... خدايا! من چگونه شكر تو گويم و حال آنكه خود توفيق
سپاسگزاري از تو، محتاج شكر ديگريست. خدايا! من با كدام زبان به سپاس بپردازم كه گردش زبان به
سپاس، خود نيازمند تشكر است. خدايا! من چگونه نواي" لك الحمد" سر دهم كه اين نواي ارادت، خود از
بي شمار نعمت هاي توست و محتاج" لك الحمد" ي ديگر. خدايا! من چگونه عطاياي تو را سر به سجده
بگذارم كه اين پيشاني و خاك از توست و اين سر و سودا نيز از تو و اين همه در خور سجده اي ديگر براي
تو. الهي فكما غذيتنا بلطفك وربيتنا بصنعك فتمم علينا سوابغ النعم وأدفع عنا مكاره النقم و آتنا من
حظوظ الدارين ارفعها و اجلها عاجلاً و آجلاً و لك الحمد علي حسن بلائك و سبوغ نعمائك حمداً يوافق
رضاك و يمتري العظيم من برك و نداك يا عظيم يا كريم برحمتك يا ارحم الراحمين. ربي! خداي من!
معبودم! تو كه تا كنون پرورده اي، به دامن گير. تو كه تا به حال تغذيه كرده اي گرسنه ام مگذار و مرا در
گذرگاه طوفان بلا مگمار. خداي من! مرا به جامهاي پياپي از شراب دو جهان مهمان كن، مرا شايسته
عنايت سبحان كن، درد هجران را درمان كن، مشمول لطف خودت در آينده و الان كن، در غريب و قريب و
آجل و عاجل مرا سزاوار انعام رحمان كن و مكاره نقم هر لحظه را تو خود جبران كن. كه در حسن بلا نيز
ستايش سزاوار توست و در گستردگي نعمت نيز سپاس در خور تو، سپاس و ستايشي كه بر آن رنگ
رضاي تو خورده و نم سخاي تو نشسته، اي نهايت مهرباني!
"سيد مهدي شجاعي"