تبليغاتX
ديوونه...! - ديوانه منم من که روم خانه به خانه سخن روز: کسي که از خدا توفيق بخواهد ولي تلاش نکند خود را مسخره کرده است --- امام رضا عليه السلام ...!دیوونه
  وقتی مردم مرا در قبری تاريک پنهان نسازيد
  مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ،
  تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
  و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
  دستانم ستايشگرين نوازشگران
  و قلبم عصاره ای از عشق ؛
  عريانم نسازيد
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

عشق یعنی ...؟

عشق یعنی دائماً در اضطراب
عشق یعنی تشنگی در شط آب
عشق یعنی لاله پرپرشدن
عشق یعنی در رهش بی سرشدن
عشق یعنی عاشق شیدا شدن
عشق یعنی گمشدن پیدا شدن
عشق یعنی مبتلا گشتن به درد
عشق یعنی عقل را کردی تو طرد
عشق یعنی هردمی در جستجو
عشق یعنی هجرت از من تا او
عشق یعنی حرف او برروی چشم
عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی دلبری دلدادگی
عشق یعنی غربت واماندگی
عشق یعنی،همچو آتش سوختن
عشق یعنی چشم بر او دوختن
عشق یعنی دائماً در درد ورنج
عشق یعنی یافتن صدکوه گنج
عشق یعنی زلف تابیده کمند
عشق یعنی زلف او برپای بند
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خدايش با او صحبت كرد
 
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟ »
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
 
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
 
«زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
...خدا جواب داد« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر
بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خودرا
خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند »
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه
   نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» 
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند
كه گويي هرگز نزيسته اند»
...دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت

سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در
زندگي بياموزند »
 
خدا پاسخ داد:اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه 
مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» 
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان
سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند

ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند
كمترين ها است 
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه
چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
...خدا لبخندي زد و گفت
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به همه برو بچز . دوستان . همکاران . بقالان . بچه های محل . بچه های فامیل و.....

این یه شعر باحاله

بخونیدش

بيت اول به نام نامي او
صاحب الحق گوگل و ياهو!

"اي خدايي كه خالق خرسي
چو مرا آٿريده اي مرسي!"

اي خدايي كه يكه-تنهايي
بوده اي و نمي‌روي جايي

اي خدايي كه غيب ميداني
خالق دختران ماماني

خالق هر كسي كه خوش تيپ است
مثل بنده است و صاحب پيپ است!

خالق ناصحين و گير و بسيج
كارهايت نموده ما را گيج!

بعد ذكر از حقوق حق‌الله
با اجازه دهم ادامه‌ي راه...

الغرض ضمن عرض سلام
داستاني نوشته ام دو كلام

ذره ذره كنيم آپ لودش
مو شكاٿي كنيم هر بعدش

بررسيش كنيم و حال كنيم
طول آن را يكي – دو سال كنيم!

كش دهيمش ز بي خودي هر ماه
بي سر ته به خواه يا ناخواه

البته چون زبان من قند است
شخص خواننده توي اين بند است!

كش دهم بنده ليك، حال كند!
مطمئنا مرا حلال كند!

ميكنم از براي تان تعريٿ
زين سپس توي اين ستون نحيٿ

قصه هايي ز عشق و بدبختي
از تقلا نمودن و سختي

قصه‌ي ضايگي ز سوتي ها
البته مثل قند طوطي ها

رٿته زحمت به پاي اين اشعار
كرده ام حس حال خود در كار

چه ليالي تيره و تاري
بوده ام گرم تايپ و بيداري!

گشته بر هر سه بيت يك تحقيق
همه مكتوب و كامل اند و دقيق!

.... تا نرٿته عنان حرٿ از دست
باب مطلع دگر ببايد بست!

اين شما، اين ادامه‌ي اشعار
"داستاني كه مي‌شود تكرار"

قبل هر چيز وقت توصيٿ است:
چيست آن؟ ... شبيه يك قيٿ است ...

همه از سمت تنگ مي آيند
از ٿشاري شديد مي‌زايند!

دين و دل ميبرد «ولي عصرش»
الامان از حياط آن قصرش

تو که ٿنچي، نداني آيينش
چه بگويم من از «ٿلسطينش؟»

بر زمينش ولو پري پيکر
مي ٿشانند بر هوا شکر

مرغک خنگ و بي زبان و خل
مي شود در محيطشان بلبل!

اين مناظر لطيٿ و چون آب است
تو مپندار وصٿ من خواب است

اين همه ديدگان ما ديدست
نازل از آسمان نگرديدست

لا مروت ميان اين بازي
سر ما بي کلاه و ناراضي

سهم ما از گروه حوري ها
مي شود اشک و آه و دوري ها ...

صحبت از کجا به اينجا رٿت
بند اٿکار شعر ما وا رٿت!

صحبت از مرکز است و وانٿسا است
جاي اين داستان ما اينجا است

توي يك روز خوب پاييزي
گشت "نوشين" سوار ماتيزي

بود شخص شخيص راننده
حضرت مستطاب شرمنده

بنده‌ي بي گناه و بي تقصير
- مبتلا بودم و به عشق اسير -

رشته‌ي بنده كامپيوتر بود
او ولي توي رشته‌ي قر بود!

كرده بود انتخاب تحقيقي
راه پر طمطراق موسيقي ...

***
وعده كردم براي خواننده
بنويسم به ماه آينده!
قول دادم از آن طرٿ به "مجيد"
قول مردانه‌ ي حديد و شديد!
پس بمان منتظر كه برگردم
خود اگر اين نگشت نامردم!

 

این شعر از : آرمین سنقری   بود

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |


وزيري ديدم دل شكسته، بر در مجلس شورا نشسته وآه ونا له در پيوسته.

بيت:

آن چنان گرم از نهادش، آه مي آمد برون
كز برايش قلب نرم سنگ هم مي شد كبا ب!

دانستم كه زخم خوردة استيضا ح است. در كنارش كشاندم و بوسه بر جبينش نشاندم؛ كه «مصا يب دنيا، اگر چه جانسوز است، دل خوش دار كه همين دو روز است!»

قطعه في النصيحه:

مقام و مكنت و مال اي پسر ، به باد رود
بكوش تا دل بيچاره اي به دست آري
چهار سال وزارت كه امن عيش در اوست
خوش است؛ گر دل مستضعفي نيازاري

گفت: «دست از من بدار و نام وزارت پيش من ميار كه دهان خاطرم طعم بزرگي به تما مت نچشيد و دورة وزارتم به چهار سال نكشيد !

بيت:

ندانم آتش حسرت نشان استيضاح
چه طرفه بود كه خواب مرا پريشان كرد؟!

مرا دردي است كه حكيمان، حكمتش ندانند و طبيبان، معا لجتش نتوا نند؛ كه در امثال آورده اند: «امراضِِ الاكابر اكابرالامراض!»

هملت را پرسيدند : «مسئله چيست ؟»
گفت:« to be or not to be »

ديگر از داشتن نام وزير چه حا صل؟ كه وزير بي وزارت چون نانواي بدون آرد است و قصاب بدون كارد!

بيت:

چه نالم از وكلا اي پسر، كه طا لع و بخت
برآن شدند كه آجر كنند، نان مرا!

حال اي ملاّ ! تو نيز چيزي بگو.»

گفتم: دل خوش دار كه اگر امروزت از رأس اين كار بردارند، فردا به كار ديگرت گمارند ؛ به مصداق آن كه گفته اند: «دهاني كه باز است، حوالتش به رزّاق كار ساز است.» يا آن كه مولانا گفت:

بيت:

«هله، نوميد نباشي چو تو را يار براند
گرت امروز براند، نه كه فردات بخواند؟ !»

گفت: «مرحوم مولانا، اشعار زياد گفته، تو از خودت چيزي بگوي.»

گفتم:

قطعه في التمثيل !

شنيدم پير زالي، بر گذر گفت
كه: «گشتم پير و كس قدرم نداند
ندارم شو هري كز مهرورزي
نواي مهر در گوشم بخواند! »
شنيد اين قصه، پيري رند وگفتش:
«دهان باز بي روزي نماند!»

 

نویسنده : ابوالفضل  زرويي  نصرآباد
 

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.

ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.

شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»

شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.

آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:

بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .

 

نویسنده :

ابوالفضل زرویی نصرآبادی

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خواب مي ديدم كه ياري داشتم

دست در دستش وصالي داشتم

 

خواب مي ديدم براي زندگي خوشتن

عشق و حــالي و صفــايي داشـتـم

 

خواب مي ديدم زمين در دست من

حـكـم هـا را بر عصـايي داشـتـم

 

خواب ميديدم كه گل ها نزد من

لــذتي در ناكـجـايي داشـتـم

 

خواب مي ديدم مه و خورشيد وفلك

در تـكـا پو بهر نـــانــي داشـتـم

 

خواب مي ديدم غم و غصه تمام

خنده اي روي لـبـي مـي كاشـتـم

 

خواب مي ديدم خُـلقي خوب داشت

زندگي كندر پي اش عمر را مي باختم

 

خواب مي ديدم هر روز مرا مي بوسيد

گويـيـا يـار صـادقي مي داشـتـم

 

خواب مي ديدم خداي روزگارم مي گفت

مـرهمـي مخـصـوص تو برداشـتـم

 

خواب مي ديدم كه در قله ي قاف

دسـت پر زور وتوانا داشـتـم

 

خواب ميدم غروب زندگـي

چشم نيكي رو به فردا داشتم

 

ناگهان از خواب خارج مي شدم

گوييا آري من عاقل مي شدم

 

مي ننوشم مِي مرا اجبار نيست

خواب ديدم جام اطهر داشتم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خداي من خداي من

من اين جا خيلي خسته ام

مرغك غمگينم ببين

چه دل شكسته ام

خداي من،چند وقتيه

دلم واست تنگ نميشه

اين دل ما سنگ ديگه

 انگاري آدم نميشه

بگو كجا،چه وقت بگو

اين دله وصل تو ميشه

خداي من بدونه تو

تنهايي بيداد مي كنه

خسته شدم بهم بگو

كه عشق تو

كي منو پيدا ميكنه

خداي من بهم بگو

مگه نگفتي كه بگن

به بنده هات

از رگم نزديك تري

دارم بلند داد ميزنم

بگو چرا نمي شنوي

خداي من شرمنده ام

از همه كس بريده ام

ديگه دلم تنگه برات

مي دوني كه نفهميدم

بد تر از ديروزم شده

امروز بي معناي من

اگه كمكم نكني

بدتر مي شه فرداي من

خداي من خداي من

نمي تونم حرف بزنم

گاهي اوقات فكر ميكنم

مي خوام رگامو بزنم

سنگ بزرگ رو سينه ام

چند وقتيه خورد نمي شه

فكراي بيهوده و زشت

از فكر من دور نمي شه

دلم مي خواست كه واسه تو

يه دنيا شادي بيارم

اما الان به جز بدي

چيزي رو واست ندارم

دارم به پوچي ميرسم

از كجا مرهم بيارم

اين دل نازنين من

آخه خيلي تنگه ديگه

ديگه كوچيك و كثيفه

جاي تو شد دلي ديگه

بيا اين روح منو از تن ببر

آبروي رفتمو يكجا بخر

آبروي ما حراجه واسه تو

كه همش با يه نظر

اگه مي خواي براي تو

 

این شعر قشنگ از : امیر حسین

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

  روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي

مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،

او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه.

 

با تشکر از سعید

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

Hosted by Tinypic.com(جسد سنت برنادت سوبيرو در كليسايي در زاگاهش -جنوب فرانسه- آوريل 2005)

آن روز من با دو دختر ديگر رفته بودم ساحل رودخانة گيو (Gave). ناگهان صدايي شبيه خش خش شنيدم. مثل وقتي باد، برگ هاي درخت را تكان مي دهد. برگشتم سمت صدا، اما درخت ها به وضوح آرام بودند و صدا از آن ها نبود. بعد بالا را نگاه كردم. يك غار آن جا بود و من جلوي آن، بانويي را ديدم كه لباس سفيد زيبايي پوشيده بود با كمربندي كه مي درخشيد. بالاي هر كدام از پاهايش يك رز زردِ روشن بود. همان رنگي كه تسبيحش هم داشت. من چشم  هايم را ماليدم تا درست ببينم و دستم را بردم بالا كه صليب بكشم. هيچ وقت، اين كار را درست بلد نبودم و آن لحظه هم دستم پايين افتاد. بعد آن بانو به خودش صليب كشيد و من در تلاش دومم همان طور كه دست هايم مي لرزيد، توانستم آن كار را بكنم.
بعد وقتي بانو تسبيحش را بين انگشت هايش چرخاند، بدون اين كه لب هايش تكان بخورد، من شروع كردم به ذكر گفتن. به محض آن كه مكث كردم و چيزي نگفتم، او ناپديد شد.
من از دو همراهم پرسيدم چيزي نديده ايد؟ گفتند نه، و مي خواستند بدانند من دارم چه كار مي كنم؟ به آنها گفتم بانويي را با لباس زيبايي ديدم، اما او را نمي شناختم. چيز بيشتري به شان نگفتم و آن ها گفتند من رفتار احمقانه اي داشته ام. يك شنبه بعد برگشتم آن جا. دست خودم نبود. انگار به آن سمت كشيده مي شدم.
بار سوم، بانو با من حرف زد و از من خواست تا پانزده روز، هر روز بيايم آن جا. من گفتم مي آيم و بعد بانو از من خواست به كشيش ها بگويم آن جا يك عبادتگاه بسازند. همين طور به من گفت از رود، آب بنوشم. من رفتم سمت
Gave ، تنها رودي كه مي توانستم ببينم. اما بانو به جاي ديگري اشاره كرد. آن جا زمين، فقط كمي خيس بود. در واقع گل بود. با انگشت هايم زمين را كندم، فقط تر بود و من ادامه دادم. بعد آب پيدا شد، آن قدر كه مي توانستي از آن بخوري و بانو ناپديد شد.
من تا 15 روز، هر روز آن جا رفتم و هر بار به جز يك دوشنبه و يك جمعه، بانو ظاهر مي شد و از من مي خواست رودخانه را پيدا كنم و خودم را در آن بشويم و به كشيش ها بگويم آن جا عبادتگاهي بسازند.
(كشيش در جواب درخواست برنادت گفت: دروغ مي گويي. گفت: به بانو بگو بايد خودش را معرفي كند.) من هر بار از او مي پرسيدم و حرف كشيش را هم به او گفتم. اما بانو كمي خم شد، لبخند زد و چيزي نگفت.
بار آخر، من باز از او خواستم اسمش را به من بگويد. لبخند زد و برگشت. من سه بار از او خواستم. بعد بانو دست هايش را به سمت بالا دراز كرد، به آسمان نگاه كرد و گفت: من باكرة باردارم. او سه راز به من گفت كه تا به حال با هيچ كس دربارة آن ها حرف نزده ام.

برنادت سوبيرو 14 ساله بود كه بانو را ديد. او بچة  بزرگ يك خانوادة  8 نفره بود، اهل نورز
Nevers در جنوب فرانسه. پدرش آسيابان بود و مادرش رختشويي مي كرد. او بعد از اين اتفاق به صومعه رفت و راهبه شد. برنادت از بچگي، تنگي نفس داشت و در صومعه، سل استخوان سراغش آمد. برنادت در 35 سالگي (آوريل 1879) از دنيا رفت.
در 1909 بعد از نبش قبر، ديدند جسد او دست نخورده و سالم است. هر چند صليب و تسبيحي كه دستش بود، زنگ زده بود. دوباره دفنش كردند و در 1919 ديدند هنوز سالم و زيباست مثل روز اول. ديگر دفنش نكردند. او را گذاشتند توي تابوتي شيشه اي در كليساي كوچكي كه بالاخره كشيش ها در آن جا كه بانو گفته بود، ساخته بودند. اگر گذرتان به جنوب فرانسه افتاد، مي توانيد برويد و او را كه با صورت آرام و معصوم، خوابيده، ببينيد. آدم هاي زيادي هر سال به زيارت او و چشمه اي كه بانو، برنادت را به جست وجويش فرستاد، مي روند. آب اين چشمه، خيلي ها را شفا داده است.

برنادت سوبيرو ـ ترجمه (از انگليسي) حبيبه جعفريان

اطلاعات بیشتر در مورد این مطلب را می توانیددر وبلاگ  برنادت سوبیروز مشاهده کنید  

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

کریسمس بر تمامی مصلحین جهان مبارک.

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

هنگ کنگ

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

دختری از پسری پرسید :   آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش

میکرد ،  پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

آهنگ خاوران مي كنيم، و به سوي چشمه خورشيد مي شتابيم ...

به خاورستان تابناك فروغ ازلي هدايت چشم مي دوزيم، و به آهنگ فرارسيدن طلايع روزهاي نوراني، خويشتن را سرشار مي سازيم ...

از سر امواج اثيري سپيده دمان مي گذريم، و جان خود را با لمعات آن خورشيد روشنايي‌ها و تابش‌ها، روشن مي داريم ...

دل را از پرتو تَوَلاي آن مهر درخشان مي افروزيم، و دست طلب به سوي آفاق هستي‌ها دراز مي كنيم، و آنجا جان‌ها را مي طلبيم ...

از مغاك ‌هاي تاريك مي‌هراسيم، و از وادي‌هاي ظلمت مي گريزيم، و دل به طلب نور مي سپاريم ...

درخشش‌هاي فجر اميد را مشعل راه مي كنيم، و به آفاق نور بار مطلع انوار، خيره مي شويم ...

... و بدينگونه مي رويم تا گامي در راه خورشيد شناسان خورشيد طلب بنهيم، و تا خاك راه خورشيد طلبان خورشيد شناس را توتياي چشم كنيم ...

اي فروغ هدايت، بتاب!

و اي خورشيد جهان‌ها، بيا!

اي روشنگر هستي، بيافروز!

و اي راز بزرگ تجلي، چهره بنماي!

اي كعبه مقصود، نمايان شو!

و اي قبله موعود، عيان شو!

اي مشعل علم، روشني بخش!

و اي مربي عقل، آگاهي ده!

اي حامل قرآن، بيا!

و اي صاحب شمشير، برخيز!

اي اميد رهايي، بشتاب!

و اي پناه همگان، فرارس!

اي ذخيره الهي، به در آي!

و اي عصمت دردها، بهبودي بخش!

و اي نجات جان‌ها، حيات آفرين!

اي سرّ عظيم، بخوان!

و اي اسم اعظم، بدم!

اي كشتي نجات، به سوي ما آي! ...

و اي ساحل رستگاري، پيدا شو!

بيا و مشتاقان مهجور را درياب، و شيفتگان بيتاب را آرامش بخش! ما كوله بار دل تاريك بر دوش نهاده، در اين هامون بيكران راه مي سپاريم، و تو را و نشان سر منزل تو را مي جوبيم ...

ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد

هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند

اي خورشيد، از تابيدن دريغ مَورز!

اي كانون نور، از پرتوافشاني سرمپيچ!

و اي مايه حيات، ما را از اقيانوس بيكران حيات كه در اختيار تو است، قطره اي بنوشان!

بر ما احسان كن، كه خدا احسان كنندگان را دوست مي دارد.

اي عزيز مصر وجود!

جمال خويش ز اهل نظر دريغ مدار

عطاي خود ز گدايان در دريغ مدار

مسيح المسايح...

مهدي، مسيح مسيحها (مسيح المسايح) و موعود موعودها است. او نجم ثاقب است و ستاره طالع. او امام ارض است و رب ارض. قرآن كريم فرموده است:

و اشرقت الارض بنور ربها1

- زمين از فروغ رب (پرورنده) خويش روشن است.

دانايان علم قرآن گفته اند: "ربها يعني: امامها"- زمين از فروغ امام ساكن در زمين روشن است. مقصود از "رب"، در آيه مذكور، "امام" است.

اين نور كه از امام است و زمين از آن روشن است، چه نور وجود باشد، يا نور شهادت، 2 يا نور ظاهري، خود يكي ديگر از شئون سببيت امام است.

حضرت امام جعفر صادق "ع"، ضمن يك سخنراني، كه در آن در باره شناخت امامت و امامان، حقايقي بيان كرده، از جمله، فرموده است:

ان الله - عزو جل- اوضح بائمه الهدي، من اهل بيت نبينا، عن دينه. و ابلج بهم عن سبيل منهاجه. و فتح بهم عن باطن ينابيع علمه. فمن عرف من امة محمد - صلي الله عليه و آله- واجب حق امامه، وجد طعم حلاوة ايمانه، و علم فضل طلاوه اسلامه. لان الله - تبارك و تعالي- نصب الامام علما لخلقه، و جعله علي اهل مواده و عالمه، والبسه الله تاج الوفار، و غشاه من نورالجبار. يمد بسبب الي السما، لا ينقطع عنه مواده، ولا ينال ما عندالله الا بجهة اسبابه، ولا يقبل الله اعمال العباد الا بمعرفته... 3

- خداي عزوجل، به وسيله پيشوايان هدايت، از خاندان پيامبر، دين خويش آشكار ساخت، و راه روشن خود نمايان فرمود، و سرچشمه‌هاي پوشيده علم خويش بگشود. اكنون، هر يك از مسلمانان وظيفه خود را در برابر امام بشناسد، طعم شيرين ايمان را خواهد چشيد، و شكوه همه جا گير اسلام را خواهد ديد، زيرا خداي متعال، امام را، براي مردمان چنان درفش راهياب نصب كرده است، و او را دليل و پيشگام مردم جهان قرار داده است. خدا تارك امام را با تاج وقار مزين داشته، و او را در شعشعه انوار كبريايي غرق ساخته است. امام به آسمان متصل است، و هيچ چيز از دسترس او به دور نيست. و هيچ چيز از خدا به خلق نمي رسد، مگر با وساطت او، و اعمال بندگان پذيرفته نمي شود، مگر با معرفت او.

سه توضيح:

1- اينكه در اين حديث فرخنده آمده است كه "هر مسلماني با شناخت وظيفه خود، در برابر امام، طعم شيرين ايمان خود را خواهد چشيد، و شكوه، همه جا گير اسلام را خواهد ديد"، اشاره است به اهميت رهبري، هم در تربيت صحيح فرد، و هم در رشد مكتبي اجتماع. فرد هنگامي يك مسلمان بصير و يك مومن آگاه تواند بود، و طعم شيرين ايمان آگاهانه خويش را خواهد چشيد، كه تحت تربيت درست رهبر كامل قرار گيرد، و درست تربيت شود. همچنين مكتب اسلام هنگامي همه جا گير خواهد شد، و شعاع شكوهمند آن گسترش خواهد يافت، كه رهبري اي كامل و عادل، و آگاه و خالص، در رأس باشد، يعني: همان امامت حقه. جهانگير شدن اسلام، در پرتو امامت خواهد بود و بس.

2- اينكه در بخش آخر حديث - از آنچه در اينجا نقل شد- آمده است كه "اعمال بندگان خدا پذيرفته نمي شود مگر با معرفت امام"، اين معرفت همان معرفت "واجب حق الامام" است، كه در آغاز حديث نيز ذكر شد: "فمن عرف من امة محمد "ص" واجب حق امامه". و شناختن حق واجب امام، شناختن وظيفه اي است كه هر مسلمان در برابر امام دارد. و آن وظيفه، شناختن خط امامت است و قرار گرفتن در آن خط، و تلاش كردن بر طبق موازين آن خط، و آن هدايت و آن تعليم.

دين خدا اين است. و عمل صالح، عملي است كه بر طبق ميزان دين انجام پذيرد. و ميزان دين امام است. در غير اين صورت، اعمال، يك سلسله حركات و سكنات و يك رشته زحمت‌ها و كوشش‌هايي است كه ربطي به جريان كلي هدايت پيدا نمي كند و با "ميزان الهي" منطبق نمي گردد؛ از اين روست كه مقبول واقع نمي‌شود. زيرا شخص عامل، در صورتي كه پيرو دقيق خط الهي امامت نباشد، آنچه را خواسته‌اند نكرده است، بلكه آنچه را خود خواسته، يا جريان‌ها و مسلك‌ها ... به او القاء كرده‌اند، انجام داده است. و آنچه مقبول است عمل صالح است، و صالح بودن عمل، علاوه بر صحيح بودن ظواهر آن، به جوهر داشتن آن است. و جوهر عمل، انطباق عمل است با ميزان الهي. و امام، ميزان اعمال است.

براي روشن‌تر شدن اين موضوع و نزديك شدن آن به اذهان، مثالي مي آوريم: فرض كنيد كسي عضو حزبي است. اين شخص بايد كارها و فعاليت‌هاي خويش را طبق دستورات و برنامه ريزي‌ها و خط دادن‌هاي حزب و رهبران حزب انجام دهد. در غير اين صورت، كارها و فعاليت‌هاي او در ارتباط با حزب، ارزشي ندارد. انسان مؤمن وارد حزب خدا مي شود. اين است كه بايد اعمال او، بر طبق خط حزب خدايي و طبق دستور رهبران الهي باشد، تا ارزش داشته باشد، و در جهتي كه بايد قرار گيرد، و قبول شود، و موجب حركت او به سوي خدا و قرب او به خدا گردد.

3- اينكه در حديث شريف آمده است كه "لاينال ماعندالله الابجهة اسبابه" هر چه از خدا برسد به سبب امام مي‌رسد، اشاره بلكه تصريح است به واسطه بودن امام در همه فيوضات الهي، فيض وجود، فيض بقا، فيض نعمت و فيض هدايت، همه و همه. اين برداشت‌ها و تلقي‌ها، بر پايه معارف حقه قرآن و حديث است. اين جمله حديث، مؤيد آن مطالب است.

و تعبير "بجهة اسبابه"، اشاره به قلمرو وسيع و كائناتي نفوذ و  سببيت امام است، و تصرف امام در سراسر جهان اسباب، كه مساوي است با جهان ماسوي الله. اين معرفت عظيم، شايسته دقت و تامل، و تلقي و تحمل است.

ديدار پيامبران

انسان سرگشته آخرالزمان، كه از همه مسلك‌ها و قدرت‌ها نوميد گشته است، در طلب آرمان رهايي مي‌خروشد، و در جستجوي روحي و معنوي، و تكيه گاهي وجداني و فطري، به هر سوي مي دود. انسان سرگشته آخرالزمان، نوميد از همه جا، در اشتياق ديدار پاكان و نيكان مي سوزد، و در غرقاب تحيرها و تطاول‌ها، به اميد طلوع طليعه‌اي غيبي، روز مي شمارد. اين انسان سرگشته، به خاطرات معنوي اي كه تاريخ، از مربيان الهي و مشعل داران نجات دارد، مي انديشد، و همواره، در آرزوي شنيدن فرياد يكي از آنان، يا ديدن چهره منجي از آن منجيان، رنج مي برد. چنين انساني، آيا نمي خواهد آدم و نوح و ابراهيم را ببيند؟ آيا بشريت، در چنين روزگاري، نمي خواهد فرياد موسي و عيسي و محمد را بشنود؟ آري، مي خواهد ...

و اين فرياد را از حلقوم مهدي مي شنود:

چون مهدي به در آيد، به مسجدالحرام رود، و رو به كعبه و پشت به مقام ابراهيم بايستد، و دو ركعت نماز گزارد، آنگاه فرياد برآورد:

اي مردمان! منم يادگار آدم، و يادگار نوح، و يادگار ابراهيم، و يادگار  اسماعيل ... منم يادگار موسي، و عيسي، و محمد ... منم يادگار پيامبران ...  منم وارث آدم، و گزيده نوح، و خلاصه ابراهيم، و عصاره محمد. منم صاحب قرآن و زنده كننده سنت...4

اي توده هاي خلايق، اي مردم عالم!

هر كس مي خواهد آدم و شيث را ببيند، منم آدم و منم شيث ...

هر كس مي خواهد نوح را ببيند، منم نوح ...

هر كس مي خواهد ابراهیم و اسماعيل را ببيند، منم ابراهيم و منم اسماعيل ...

هر كس مي خواهد موسي و يوشع را ببيند، منم موسي و منم يوشع ...

هر كسي مي خواهدعیسی و شمعون را ببيند، منم عيسي و منم شمعون ...

هر كس مي خواهد محمد و علي را ببيند، منم محمد و منم علي ...

هر كس مي خواهد حسن و حسين را ببيند، منم حسن و منم حسين ...

هر كس مي خواهد امامان ديگر را ببيند، منم امامان ديگر ...

فرياد مرا پاسخ گوييد، من شما را از همه چيز آگاه مي كنم، آنچه مي دانيد و آنچه نمي دانيد... هر كس كتاب‌هاي آسماني را مي شناسد گوش فرا دهد ...

آنگاه مهدي "ع"، به خواندن كتاب‌هاي آسماني مي پردازد، و صحيفه آدم "ع"، شيث"ع"، و ابراهيم "ع" را مي خواند، و هم تورات و انجيل و زبور را ... و سپس قرآن كريم را...

(برگرفته از كتاب "خورشيد مغرب"، محمدرضا حكيمي)

پاورقي:

1- سوره زمر (39)، آيه 69.

2- مقصود، شهادت در برابر غيبت است.

3- "اصول كافي"، ج 1، "كتاب الحجه"، "باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته"، حديث2.

4- "بحارالانوار" ج 51، ص 59، و ج 52، ص 305، 315.

5- بحارالانوار، ج 53، ص 9.

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به همه برو بچز یه هدیه توپ دارم براتون

من اینو هدیه میدم به ام شما می خواین به کی هدیه بدین؟

روی این لینک کلید کنید:

   برای گلم...

+ نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

دلت را خانه ما كن

                       مصفا كردنش با من

به من درد دل افشا كن

                      مداوا كردنش با من

اگر گم كرده اي اي دل

                       كليد استجابت را

بيا يك لحظه با ما باش

                     پيدا كردنش با من

اگر درها به رويت بسته شد

                    دل بر مكن ،بازآي

در اين خانه دق الباب كن

                    وا كردنش با من!

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خاقاني شرواني، افضل الدين ابراهيم بن علي (م 582 هجري) از شاعران پرتوان و قصيده سرايان نام آور فارسي است. قصايدي پيرامون كعبه مقدس و روضه نبوي و سفر حج و شرح مراحل و مقامات معنوي اين سفر دارد كه به نام هاي «نهزة الارواح و نزهة الأشباح» و «كنزالركاز» و «باكورة الأثمار و مذكورة الأسحار» و... معروف است. از آنجا كه شعر عميق و بلندِ خاقاني در وصف مكه و كعبه و سفر حج، مفصّل است، گزيده اي از قصيده «كنز الركاز» او را از ديوان وي (ص 101، چاپ 1316 به تصحيح استاد علي عبدالرسول) به شما خوانندگان گرامي تقديم مي داريم:

 

مقصد اينجاست، نداي طلب اينجا شنوند

   بُختيانرا ز جرس صبحدم آوا شنوند

خاكيانرا ز دل گرم روان آتش شوق

 باد سرد از سر خوناب سويدا شنوند

خاك اگر گريد و نالد چه عجب كآتشرا 

بانگ گريه زدل صخره صما شنوند

گريه آن گريه كه از ديده آتش بينند

ناله آن ناله كه از سينه خارا شنوند

چون بلرزد علم صبح بنالد دم كوس

 كوه را ناله تب لرزه چو دريا شنوند

هرچه در پرده شب راز دل عشاقست 

 كان نفس جز به قيامت نه همانا شنوند

صبح شد هدهد جاسوس كز اووا پرسند 

 كوس شد طوطي غماز كز اووا شنوند

چون بپاي علم روز سر شب ببرند

چه عجب كز دم مرغ آه دريغا شنوند

كشته شد ديو بپاي علم لشكر حاج

 شايد ار تهنيت از كوس مفاجا شنوند

ازپي حرمت كعبه چه عجب كر پس از اين

بانگ دقّ الكوس از گنبد خضرا شنوند

عرشيان بانگ « وللّه علي الناس» زنند

 پاسخ از خلق «سمعنا و اطعنا» شنوند

از سر و پاي درآيند سراپاي نياز

 تا «تعال» از ملك العرش تعالي شنوند

روضه روضه، همه ره باغ منور بينند

 بركه بركه همه جو آب مصفا شنوند

انجم ماه وش آماده حج آمده اند

 تا خواص از همه لبيك مثنا شنوند

همه را نسخه اجزاي مناسك در دست

 از پي كسب جزا خواندن اجزا شنوند

خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند

 زهر نوشند و همه نوش و هنيئا شنوند

سفر كعبه نمودار ره آخرت است

گرچه رمز رهش از صورت دنيا شنوند

جان معني است باسم صوري داده برون

خاصگان معني و عامان همه اسما شنوند

 كعبه را نام به ميدانگه عام عرفات

حجره خاص جهان داور دارا شنوند

 عابدان نعره برآرند به ميدانگه از آنك

نعره شيردلان در صف هيجا شنوند

عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ

نه چو زنبور كز او شورش و غوغا شنوند

سارابنا بوفا بر تو كه تعجيل نماي

 كز وفاي تو به من شكر موفا شنوند

بر در كعبه كه بيت اللّه موجوداتست

كه مباهات امم زان در والا شنوند

بار عامست و در كعبه گشاده است كز او 

 خاصگان بانگ در جنت مأوا شنوند

پس چو رضوان در جنات گشايد پاكان

بانگ حلقه زدن كعبه عليا شنوند

زان كليدي كه نبي نزد «بني شيبه» سپرد

بانگ پر ملك و زيور حورا شنوند

بسلام آمدگان حـرم مصطـفـوي

  «ادخلوها بسلام» از حرم آوا شنونـد

« النّبي، النّبي» آرند خلايق به زبان

  «امتّي، امتّي» از روضه غرا شوند

از صرير در او چار ملايك به سه بعد

پنج هنگام دم صور بيكجا شنوند

بر در مرقد سلطان هدي ز ابلق چرخ

مركب داشته را از ناله هرا شنوند

موسي استاده و گم كرده ز دهشت نعلين

  «اَرِني» گفتنش از نور تجلي شنوند

بهر وايافتن گم شده نعلين كليم

 «واضّحي» خواندن خضر از در طاها شنوند

بنده خاقاني و نعت سر بالين رسول

تاش تحسين ز ملك در صف اعلا شنوند

راويان كآيت انشاء من انشاء كنند

 بارك الله همه بر صاحب انشا شنوند

       

تاليف : خاقاني شرواني

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به دوست

بعد از سلام به نزدیکترین . محرمترین . بهترین دوستم ( که ارزش اون از این چیزهایی که گفتم برام بالا تره )

بگذریم

امروز میخوام یه شعر خوب از خطه نرگس خیز ( گل نرگس منظورمه ) بهبهان بنویسم براتون . پس بخونید و حالشووو ببرید

 

رته و بی تو بعد تو دل ته پلا پلا بیو         هم تو که چشمتی نها تش ته جخون ما بیو

کلبه دار باغ دل پت پتشن چراغ دل       ای نگره سراغ دل میشکونه شیرپلا بیو

دنگم هده بهندتم چینه کن نخوردتم     دس قضا سپردتم یارک بی بفا بیو

بی تو پره وبی دلم همدم  چه وبی دلم  قاصد ره وبی دلم  خی کنک دلا بیو

بی تو نه بال رو خشی  بی تو نه بال جو خشی  بی ته همی ته تو خشی  محمل عاشقا بیو

 

شعر از آقای عباس سلطانی شاعر بسیار گرامی بهبهانی

+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به برو بچز . رفیق رفقا . دوستان . فامیل . همکاران و ......

ببخشید یه مدت نبودم . کار داشتم ولی خوب الان اومدم یه شعر توپ به مناسبت شب یلدا ( که گذشت ) د ارم براتون از آقا محمد رضا ترکی امیدوارم خوشتون بیاد

يلدا

يلدا براي بچه‌ها، آجيل و طعم هندونه‌ست
ولي برا بزرگترا، يه خاطره، يه نشونه‌ست

يلدا شب ولادته؛ اين جورهِ تو نوشته‌ها:
خورشيد و دنيا مي‌آرن، تو دل شب فرشته‌ها

فرشته‌هاي مهربون، فرشته‌هاي نازنين
از اوج ِ اوج ِ آسمون، ميان پايين، روي زمين

شبيه دونه‌هاي برف، روي درختا مي‌شينن
تا خورشيد و بغل کنن، تا صُب يه وختا مي‌شينن

قصه مي‌گن براي هم؛ گر چه شبيه قصه نيست
قصه‌ي اون‌ها مثل ِ ما، نون و پنير و پسه نيست

مي‌گن: يه شب از آسمون پولک آبي مي‌باره
تا دم دماي صُب بشه برف حسابي مي‌باره

وقتي گمون نمي‌کني، ستاره‌اي پر مي‌زنه
يه آفتاب مهربون، از تو افق سر مي‌زنه

يه شب تو اوج تيرگي، ستاره رو نشون مي‌دن
تو دل ِ شب، شب سيا، صُب مي‌شه و اذون مي‌دن

مي‌آد و مرهم مي‌ذاره به ساقه‌ي مَلَخ زده
نماز حاجت بخونيد، مردم ِ شهر ِ يخ زده!

 

دكتر محمدرضا تركي

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

پروردگارا! غبار غفلت، آسمان دلم را به تيرگي كشانده و دوري از تو، رسواي دو جهانم كرده اگر نبود

گلبانگ دعوتت، كدام جسارت از اين بالاتر كه نام تو را بر زبان آلوده ام جاري سازم و ياد تو را در آيينه

زنگار زده دلم به تصوير كشانم تو فراتر از آني كه در فهم من در آيي و من فروتر از آنم كه لاف درك تو زنم

من به چهار ديواري هوسهاي خويش محدودم و تو نامحدود مطلقي! يا ذاكر الذاكرين!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خدايا از تو سپاسگزارم خدايا به خاطر اين كه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم. خدايا به خاطر

اين كه هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندكي از راه راست سست مي شود تو با تلنگري به راهم مي

آوري از تو سپاسگزارم. خدايا! ممنونم كه هر زمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش

كرده ام با نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه در برابر اراده بي انتهايت

هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد! خدايا! از اين كه مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز

فراموشم نمي كند سخت به خود مي بالم . خدايا! با اين كه گناه كرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي

گاهي از رحمت بي كرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام اما توي مهربان هر زمان كه درمانده

از همه چيز و همه كس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري حمايتم

كرده‌اي . به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم بگويم؟

اين همه سخاوت و كرم را چگونه پاسخگو باشم؟ خدايا! تعداد دفعاتي كه در نهايت ناباوري و بهت همگان

از راههاي عجيب و خارق العاده‌ات در سخت ترين و غيرممكن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون

است . خدايا! ممنونم كه هر زمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كرده ام با نازل

كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه در برابر اراده بي انتهايت هيچ چيز تاب

ايستادگي ندارد! تو خود نيك مي داني كه بنده ات جز چيزهايي كه تو به او بخشيده اي در چنته چيزي

ندارد، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني عشق، آرامش و سعادت

حقيقي ياريم كني چرا كه بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم . خداي من مي دانم كه با اين

همه تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي زيرا اين حديث قدسي ات

همواره در ذهنم طنين مي افكند: " اگر آنان كه از من روي برتافتند؛ مي دانستند كه چقدر مشتاق

ديدارشان هستم، هر آيينه از شوق جان مي سپردند. الهی و ربی من لی غيرک

 نویسنده : سمیه دریادل

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

بازم سلام امروز پنج شنبه برا کسایی که چشاشون بارونیه........ خدايا! تشنگي عميق من و باران

مداوم و بي حد و حصر تو، مرا از اقامت در زير خيمه شكرت باز داشته است. خدايا! دست ياري هر لحظه

تو در نشيب و فراز صخره هاي صعب زندگي مرا از انديشه پرتگاه هاي ناسپاسي واگذاشته است. الهي

اذهلني عن اقامة شكرك تتابع طولك واعجزني عن احصاء ثنائك فيض فضلك و شغلني عن ذكر محامدك

ترادف عوائدك و اعياني عن نشر عوارفك توالي اياديك... خدايا! اين سالك غريب آنچنان به روشني نور تو

در جاده عشق عادت كرده است كه سپاس ترا اين همه از ياد برده است. خدايا! اين دل كه در اقيانوس تو

غرقه گشته است چگونه مي تواند تموج آبي تو را ترسيم كند؟ خدايا! آبششهاي اين ماهي دل كه هر

لحظه در آب نعمتهاي تو تنفس مي كنند چسان ياراي نشر نعم ملموس تو دارند؟ و هذا مقام من اعترف

بسبوغ النعماء و قابلها بالتقصير و شهد علي نفسه بالاهمال والتضييع و انت الروف الرحيم البرالكريم.

خدايا! من در مقام كسي ايستاده ام كه همه نعمتهاي تو را لمس كرده و معترف آمده است. خدايا! من

لباس اذعان بخششهاي تو را- هر چند كوتاه- به تن كرده ام. خدايا! رشد گياه من اعتراف به وجود

خورشيد توست. اما خرديم، گواه اهمال و ناشايستگي من. خدايا! تويي آن بخشنده مهربان و تويي كه

بال فضل بر كائنات گشوده اي و سايه لطف بر بندگان گسترده اي. تويي كه خستگي را بر تن دوندگان به

سوي خويش نمي گذاري و مأيوس و خسته بازشان نمي گرداني و از قله آرزويت به زيرشان نمي افكني

و شكوفه اميد به خود را با رگبار بي مهري ناكام نمي كني. خدايا! كاروانهاي اميد در كنار بارگاه تو فرود

آمده اند و پرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز مي كنند. خداي من! بال پرنده اميد را با تير يأس مشكن و در

كوچه اشتياق، مرا به بن بست نوميدي مكشان. فلا تقابل آمالنا بالتخييب و الأياس ولا تلبسنا سربال

القنوط و الأبلأس الي تصاغر عند تعاظم الآئك شكري و تضائل في جنب اكرامك اياي ثنايي و نشري...

خدايا! تن من در اين سرماي سوزان كوير، لباس نازك بدبيني را تاب ندارد. شولاي(خرقه) گرم اميد بر

كتفهاي لرزانم بيفكن و از گرماي خويش جرعه اي به جگر سرما زده ام بنوشان. خدايا! پرنده كوچك وجودم

چگونه شكر وسعت آسمان تو گويد و پاهاي خرد و خسته ام چگونه جاده بي انتهاي ثناي تو پويد؟ خدايا!

چگونه شكر تو گويم كه سراپاي وجودم غرقه در نعمتهاي توست، تويي كه مرا به زينت ايمان آراسته اي و

در خيمه لطفت منزل داده اي. جللتني نعمك من انوارالايمان حللا و ضربت علي لطائف برك من العز كللا و

قلدتني مننك قلائد لا تحل و طوقتني اطواقاً لا تفل فالائك جمة ضعف لساني عن احصائها و نعماؤك كثيرة

قصر فهمي عن ادراكها فضلاً عن استقصائها... تويي كه گردنبد ناگسستني منتهايت را برگردنم آويخته اي

و حلقه هاي زيباي ناشكستني مهرت را در گوشم كرده اي. " جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست ماه و

خورشيد همين آينه مي گردانند" خدايا! آنچنان آلاء و نعمتهاي تو در اطرافم انباشته است كه مرا مجال نه

تشكر كه شمارش نيست و ابداً اندازه فهم من به درك اين همه نمي رسد و ظاهر آن را در نمي يابد چه

رسد كه به عمق آن دست يابد. فكيف لي بتحصيل الشكر و شكري اياك يفتقر الي شكر فكلما قلت لك

الحمد وجب علي لذلك ان اقول لك الحمد... خدايا! من چگونه شكر تو گويم و حال آنكه خود توفيق

سپاسگزاري از تو، محتاج شكر ديگريست. خدايا! من با كدام زبان به سپاس بپردازم كه گردش زبان به

سپاس، خود نيازمند تشكر است. خدايا! من چگونه نواي" لك الحمد" سر دهم كه اين نواي ارادت، خود از

بي شمار نعمت هاي توست و محتاج" لك الحمد" ي ديگر. خدايا! من چگونه عطاياي تو را سر به سجده

بگذارم كه اين پيشاني و خاك از توست و اين سر و سودا نيز از تو و اين همه در خور سجده اي ديگر براي

تو. الهي فكما غذيتنا بلطفك وربيتنا بصنعك فتمم علينا سوابغ النعم وأدفع عنا مكاره النقم و آتنا من

حظوظ الدارين ارفعها و اجلها عاجلاً و آجلاً و لك الحمد علي حسن بلائك و سبوغ نعمائك حمداً يوافق

رضاك و يمتري العظيم من برك و نداك يا عظيم يا كريم برحمتك يا ارحم الراحمين. ربي! خداي من!

معبودم! تو كه تا كنون پرورده اي، به دامن گير. تو كه تا به حال تغذيه كرده اي گرسنه ام مگذار و مرا در

گذرگاه طوفان بلا مگمار. خداي من! مرا به جامهاي پياپي از شراب دو جهان مهمان كن، مرا شايسته

عنايت سبحان كن، درد هجران را درمان كن، مشمول لطف خودت در آينده و الان كن، در غريب و قريب و

آجل و عاجل مرا سزاوار انعام رحمان كن و مكاره نقم هر لحظه را تو خود جبران كن. كه در حسن بلا نيز

ستايش سزاوار توست و در گستردگي نعمت نيز سپاس در خور تو، سپاس و ستايشي كه بر آن رنگ

رضاي تو خورده و نم سخاي تو نشسته، اي نهايت مهرباني!

"سيد مهدي شجاعي"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت توسط علی دیوونه...! |