تبليغاتX
ديوونه...! - ديوانه منم من که روم خانه به خانه سخن روز: کسي که از خدا توفيق بخواهد ولي تلاش نکند خود را مسخره کرده است --- امام رضا عليه السلام ...!دیوونه
"  به نامِ خودت.که یادت آرامش این دلِ بی قراره "

     چقدر دور و سرد بودی وقتی دستم رو برای گرفتن ستاره هات دراز کردم!
     چقدر کوچک بودم وقتی در برابر عظمت آسمانت سجده کردم!

بوی غربت . دلتنگی می یاد. بوی زمستونی که زودتر از زمان موعدش توی جای جای اتاقم رخنه کرده !
بوی تنهائی می یاد وقتی حتی برای یک لحظه از یادت غافل می شم!

این اولین دل نوشته نیست!
تا حالا هزار بار نوشتمو پاره کردم...اما این بار فرق می کنه! آنقدر دل تنگم که هر چی بنویسم - خوب یا بد - برات می فرستم...

تو می دونی چِمه.....
میدونی دارم از غصه می میرم...
میدونی دلم برای خودم. زندگی . آرامش. تو و خیلی چیزهای دیگه تنگ شده...
مامان و بابا دارن می یان پیشت..بچه ننه نیستم اما دلم می خواد نیان. یا حداقل منم باهاشون بودم...
شاید یه کوچولو بهشون حسودیم شده ......

این روزا حالم خرابه...
می دونی سنگین بود مرگ عزیز و حالا هم باور از دست دادن بهترین خاله ی دنیا...
وای !!!!
چی کشیدم وقتی وارد خونش شدم..
خونه ای که یه روز تنها جائی بود که می تونستم بهش پناه ببرم...
دیگه اون آغوش دوست داشتنی نبود...
نبود چون تو خواستی نباشه ...

شاید گفتنش گناه داشته باشه ولی من میگم...
می خوام بمیرم....
دوست دارم بیام پیشِ تو . عزیز . خاله ...
برای تو کار راحتیه ... میدونم...
ولی بازم هرجور شما می دونی...من بنده ی شما ...


          یه شب دلگیرِ دیگه....
                                     چهل تا شمع روشن...
                                                                 صدای ابی که داره فرو میشه تو دلم...


     " وقتی تو گریه میکنی ثانیه شعله ور میشه
       گر میگیره بالِ نسیم گل خونه خاکستر میشه
       .
       .
       .
       .
       وقتی تو گریه میکنی شک می کنم به بودنم
       پر می شم از خالی شدن گم میشه چیزی از تنم"

 

نوشته شده توسط : شاپرک

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

زندگينامه خود نوشت استاد عبدالباسط

 

زندگينامه

متن حاضر گزيده ويرايش شده اي از يك مصاحبه با استاد عبدالباسط مي باشد، كه به صورت زندگينامه خود نوشت تنظيم شده است.

من" عبدالباسط محمد عبدالصمد" از قريه ارمنت كه حالا مبدل به شهر شده از توابع استان قنا در جنوب مصراست؛ فاصله ارمنت با قاهره تقريباً 700 كيلومترمي باشد. من در سال 1349 هجري قمري،( 1307 هجري شمسي) به دنيا آمدم .

در ده سالگي قرآن را حفظ نمودم. عاشق قرآن بودم و از خدا آرزو مي كردم كه يك قاري مشهور بشوم. من براي شنيدن قرآن، مسافت زيادي را پياده طي مي كردم؛ چون در آن زمان در خانه ها راديو وجود نداشت و فقط قهوه خانه ها راديو داشتند.

شيخ رفعت و شيخ شعشاعي- دو نفري كه در آن زمان مشهور بودند- در راديو قرائت قرآن داشتند. شيخ رفعت دو بار در هفته روزهاي دوشنبه و جمعه  تلاوت داشت. و ما سه كيلومتر راه را پياده طي مي كرديم تا به صداي شيخ رفعت گوش بسپاريم و براي استفاده از ساير قاريان در جلسات شبانه قرآن شركت مي كرديم . من در مكتبخانه هاي همان روستا قرآن را حفظ كردم . در آن زمان هنوز روستاي ما مبدل به شهر نشده بود.

من به پدرم گفتم كه مي خواهم علم قرائات را فرا گيرم و قاري مشهور بشوم. پدرم مرا تشويق كرد. اما برادران بزرگترم به دانشگاه الأزهر رفتند و در علوم ديگري تحصيل كردند.

پدرم مي خواست مرا به " طنطا" كه ناحيه اي مشهور در علوم قرائات و تعليم علوم قرآني بود ببرد، اما شيخي از ناحيه شمال به روستاي ما آمد و براي تعليم علوم قرآني و قرائات، مردم از او استقبال كردند، كه من هم نزد او رفتم و قرائات سبع را ياد گرفتم. او احساس مي كرد كه من علاقمند هستم و توانايي دارم كه قرائات سبع را ياد بگيرم، پس مرا در اين امر تشويق مي كرد . او قصد آموزش ده قرائت را داشت اما من به فراگيري هفت قرائت قانع بودم . معلم مرا با خود در جلسات شبانه قرآن همراه مي برد و تقريباً مرا مثل فرزند خود حساب مي كرد.

من قرآن را در ده سالگي و قرائات سبعه را در 12 سالگي و عشره را در 14 سالگي، يعني همه قرائت هاي دهگانه را- الحمدلله- آموختم .  

ما علاوه بر حفظ قرآن، در كتاب ها معاني را هم فرا مي گرفتيم. چون علم به معاني در رعايت وقف و ديگر قواعد لازم است.

گرچه در مصر دانشكده قرائات قرآني ايجاد شده ولي هنوز هم چند مكتبخانه در مصر موجود است ولي مسئولين دوباره تشويق  شده اند تا مكتبخانه ها به وضع سابق خود برگردد.

 من پذيرفتم كه ده دقيقه قرآن بخوانم اما يك ساعت و نيم طول كشيد. سبحان الله . توفيقي از جانب خداوند بود و مسجد پر شد از جمعيت، از من مرتباً مي خواستند كه باز هم بيشتر بخوانم و من همچنان تلاوت مي كردم .

البته مدرسه قرائات هم هست ولي اين مخصوص كساني است كه قرآن را حفظ كرده اند و مي خواهند قرائت ها را بياموزند و اين مدرسه وابسته دانشكده زبان ادبيات و عرب به دانشگاه الأزهر است. و قرائت هاي هفتگانه، دهگانه، چهارده گانه، قواعد قرآن و زبان عربي و به طور كلي علوم قرآني و علوم وابسته به آن در آنجا تدريس مي شود.

من تمام وقت خود را صرف قرآن كرده ام و تمام زندگي ام صرف تعليم قرآن و جلسات ديني شده است. گرايش من بيشتر به قرائت قرآن و برگزاري ليالي قرآني و دعوت هاي شخصي از كشورهاي اسلامي و ضبط راديويي و تلويزيوني و... است.

من در آنجا سوره مزمل را تلاوت مي كردم و حالت عجيبي داشتم. گويا در بهشت قرآن مي خواندم. به ياد حديث پيامبر بودم كه فرمود:" بين محراب و منبر من بوستاني از باغ هاي بهشت است."

هنگامي كه 19 سال داشتم در سال 1951 براي اولين بار به قاهره رفتم. و حافظ قرآن بودم و در منطقه"صعيد" شهرتي داشتم.  به مناسبت ميلاد پيامبر جشني برپا بود. بعضي ها مرا مي شناختند و تمايل داشتند من در بعضي از اين مناسبت ها قرآن بخوانم. اما من به علت غربت، و حضور قاريان معروف ترديد داشتم. يكي از علما كه مرا مي شناخت از من درخواست كرد كه ده دقيقه قرآن بخوانم. من پذيرفتم كه ده دقيقه قرآن بخوانم اما يك ساعت و نيم طول كشيد. سبحان الله . توفيقي از جانب خداوند بود و مسجد پر شد از جمعيت، مرتباً از من مي خواستند كه باز هم بيشتر بخوانم و من همچنان تلاوت مي كردم .

روز بعد باز از من خواستند بخوانم و من هم حاضر شدم. بعضي از مسئولين هم بودند كه البته آنها را نمي شناختم. مرا خواستند و گفتند:" اهل كجا هستي"؟

گفتم:" اهل صعيد هستم، از روستايي به نام ارمنت."

به من گفتند:" چرا به راديو نمي آيي شهرت پيدا كني؟"

گفتم:" من در صعيد مشهور هستم."

گفتند:" به جاي آن كه در يك منطقه مشهور باشي، در همه دنيا شهرت پيدا مي كني."

گفتم كه بايد با ديگران و از جمله پدر مشورت كنم.

به من گفتند: لازم نيست، توكل بر خدا كن و به راديو بيا. من نيز چون حس كردم كه پيشرفتي براي من  در اين كار هست، پذيرفتم . در آن زمان، شيخ الضباع مسئول جلسات قرآني بود و كتاب هايي در زمينه قرائات و علوم قرآني نوشته بود، او در علوم قرآني و قرائت ها مرجع به حساب مي آمد. شيخ پس از اين كه متوجه شد قرائات سبع را حفظ هستم؛ به من تبريك گفت و وعده داد كه اوقاتي براي قرائت قرآن در راديو برايم مشخص كند.

از آن پس هر يك ماه يا هر يك ماه و نيم يك بار، در راديو تلاوت داشتم . نماز صبح را در مقام حضرت زينب(س) مي خواندم و بيرون مي رفتم و پياده تا راديو كه در خيابان علوي بود مي رفتم و ساعت 5/6 تا 7 صبح تلاوت قرآن داشتم.

در سال 52 بود كه به حج مشرف شدم و براي اولين بار بود كه در همين كشور تلاوت قرآن من روي نوار ضبط شد. البته در تلاوت از برخي قاريان از جمله شيخ مصطفي اسماعيل، مرحوم شيخ شعشاعي و شيخ رفعت نيز تاثير داشته ام . اين يك قاعده است كه هرگاه  قرآن از دل خوانده شود، بر دل هم مي نشيند و در خود خواننده هم تأثير مي گذارد. من روش خاصي در قرائت قرآن داشتم كه از كسي هم اكتساب نكرده بودم. كه البته شنيده ام اين روش، هم اكنون در مصر، و در ساير كشورها، حتي در مالزي و اندونزي و جاهاي ديگر داراي مقلدان فراواني شده است. من خوشحالم كه كسي از روش من تقليد مي كند ولي در عين حال تقليد را تشويق و تأييد نمي كنم، چون عمر تقليد كوتاه است.

 در ژوهانسبورگ متأسفانه نژادپرستي هم وجود دارد، به من گفتند: چند آيه تلاوت كنيد. و من آيه:" يا ايها الناس إنا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا..." را تا آخر خواندم. البته آنها معني اين آيات را نمي دانستند. اين آيات بيان مي كند كه ميان عرب و عجم، سياه و سفيد تفاوتي وجود ندارد.

و  شخص تقليد كننده از تقليد ساير قاريان خسته خواهد شد.  لازم است انسان براي آن كه بتواند كار قرائت قرآن را ادامه بدهد، شيوه اي براي خود انتخاب كند.  

از طرف ديگر صدا، يك موهبت است و ميكروفون، تنها ابزاري است كه صدا را نيرومند مي كند و آن را به جاهاي دور دست و به گوش شنوندگان بيشتر مي رساند، اما صدا باز هم في نفسه بايد زيبا باشد و داراي ارزش خاص خودش.

قاري قرآن مي تواند هم داخل يك استوديو به تلاوت بپردازد هم در برابر شنوندگان. بعضي اوقات كه انسان دچار حالت معنوي خاصي مي شود ممكن است كه يك ساعتي، ساعت تجلي باشد. گاهي اوقات انسان منسجم است. در آن ساعات، فيوضات الهي وجود دارد. در اين اوقات ممكن است در استوديو بخواند و بهتر از هنگامي كه مردم حضور دارند، بشود. در بعضي اوقات برعكس، حضور مردم براي او بهتر است. بنابراين، بستگي به حالت قاري دارد. ساعاتي وجود دارد كه همراه با معنويت است: فرشتگان نازل مي شوند و همراه با فيوضات الهي است، گاهي انسان در مسجد تلاوت مي كند و احساس مي كند كه يك فضاي نوراني بر آنجا حاكم است. من خودم يك بار در روضه شريف نبوي قرآن مي خواندم، اصلاً  احساس خستگي نكردم.

در آن زمان، مرحوم ملك محمد پنجم، پادشاه مغرب بود و من در آن سفر همراه او بودم. بعد از پايان قرائت قرآن، احمد بنّاني كه از مقامات بلندپايه دربار مغرب بود، آمد و گفت: اعليحضرت پادشاه از شما مي خواهد كه به مغرب بياييد و در آنجا اقامت دائمي داشته باشيد و هر چه بخواهيد برايتان فراهم مي كنند.

من درهمه اوقات دوست دارم قرآن را تلاوت كنم و در طول روز هرگز از آن بي نياز نمي شوم. چون با آن انس گرفته ام و به آن عشق مي ورزم. قرآن نگهدار من و همه چيز من است. ساعاتي كه صفا و معنويت بر آن حاكم است در قبل از سپيده دم بر من رخ مي دهد. " إن قرآن الفجر كان مشهوداً". در طول روز، حدود يك ساعت و نيم و قبل از طلوع فجر نيز حدود يك ساعت و نيم قرآن مي خوانم . به فضل الهي عادت دارم يك ساعت قبل از طلوع فجر از خواب برخيزم و در حد توان نماز بخوانم و قرآن بخوانم و بعد هم استراحت كنم.

من در آنجا سوره مزمل را تلاوت مي كردم و حالت عجيبي داشتم. گويا در بهشت قرآن مي خواندم. به ياد حديث پيامبر بودم كه فرمود:" بين محراب و منبر من بوستاني از باغ هاي بهشت است."

اين مسئله را انسان بايد به خدا بسپارد، بعضي اوقات هست كه انسان به آن توجه ندارد و مي فهمد كه فيوضات الهي و معنويت عجيبي در آنجا به داد او مي رسد و بعضي اوقات تصميم مي گيرد كه به بهترين وجه بخواند اما بر خلاف تصورش، موفق نمي شود.

 قرائت قرآن در روزها و شب هاي ماه رمضان، داراي حالات ديگري است.

رمضان، داراي زيبايي خاصي است. قرآن در ماه رمضان نازل شده و در آن ماه همواره قرائت مي گردد، لذا انسان از قرائت قرآن در ماه رمضان بيشتر لذت مي برد تا در اوقات ديگر. البته تحسين قاري، توسط شنوندگان هم موثر است كه البته من الفاظي را كه خارج از حد باشد نمي پسندم.

"الله الله" گفتن با صداي ملايم مقبول است و اشكالي ندارد، اما صداهايي كه بيش از حدّ باشد و همچنين در جاي خود به كار نرود، شايسته نيست. مثلاً تحسين در بعضي آيات خوب است. اما تحسين در آياتي كه مربوط به عذاب است خيلي خوب نيست.

در آياتي كه ذكر بهشت و نعمتي مي شود، تحسين خوب است اما در بعضي جاها حتي معناي آيه قرآني را نمي فهمند و فرياد مي كشند: الله . اين از نظر من تحسين نيست. علاوه بر اين، من هرگز بلندتر بودن صداي شنوندگان را نسبت به قاري درست نمي دانم و يك محفل آرام را براي قرائت قرآن بهتر مي دانم. اگر آرامش باشد بهتر از سر و صداست.

نحوه قرائت قرآن را، هم به صورت ترتيل، هم به صورت تحقيق مي پسندم. بعضي ها ترتيل را و برخي ديگر تحقيق را مي پسندند و اين به عهده انسان است كه گوش دادن به كدام طريق را بپسندند.

فرق بين آن دو در اينست كه:

ترتيل، قرائت سريع است، يعني به حَدي كه آهنگين نيست.

تحقيق، قرائت آهنگين است كه با صداي خوش و زيبا خوانده مي شود.

گفته مي شود كه قرائت داراي نت و آهنگ است و نزديك به موسيقي است. ولي بايد گفت كه: خود صداي خوش في نفسه موسيقي است.

مي گويند ابن مسعود در محضر پيامبر قرآن مي خواند و پيامبر همواره به او مي فرمود: ابن مسعود! براي ما قرآن بخوان. اما در عين حال علاقه داشت كه از ديگران هم قرآن را بشنود.

استاد عبدالباسط مي گفت:

" تمام موفقيتي كه نصيب من شده به حرمت آيه به آيه هاي قرآن مجيد است كه صداي مرا در نظر مردم دلنشين كرده و در اصل اين نفوذ كلام الهي است كه باعث روي آوردن مردم غيرمسلمان به سوي اسلام شده است."

 اصولاً قرآن اگر با صداي نه چندان خوشي هم خوانده شود، في نفسه باز هم دوست داشتني است.

سفرهاي استاد

 من به همه كشورهاي عربي سفر نموده ام؛ عرسبتان سعودي (1952)، لبنان، سوريه، مسجدالأقصي، كه من دو سال ماه مبارك رمضان در آنجا بوده ام، عراق، قطر، سودان، پاكستان، هند، سنگال، مالزي و اوگاندا.

در مورد كشورهاي عربي، سفر به مسجدالأقصي و احياي ماه مبارك رمضان را در آنجا هيچ گاه فراموش نمي كنم. كه حدودا  در سال 1963 بود. تلاوت در آنجا و مسجد الأقصي بعد از نماز عصر بود. من دوست داشتم بعد از نماز عشا باشد. گفتند: نه، اينجا مردم از روستاها به شهر مي آيند تا مايحتاج خود را تهيه كنند و نماز عصر را در مسجدالأقصي برگزار مي كنند و اين، تنها زماني است كه تعداد زيادي از مردم جمع مي شوند. و گفتند شب هم مي توان مجدداً آن را پخش كرد. بدين ترتيب بود كه بعد از نماز عصر به مدت تقريباً نيم ساعت يا بيشتر قرآن مي خوانديم و شب هم ساعت 9 پخش مي شد.

يكي از روزها به وزير تبليغات پيشنهاد كردم كه در شب 27 ماه مبارك رمضان، كشورهاي عربي هم ملحق شوند و تلاوت قرآن در مسجدالأقصي، در آن كشورها هم پخش شود. در آن شب در اكثر كشورهاي عربي، قرآن از راديوها پخش شد و واقعاً شب پربركتي بود، تلاوت موفقي بود و جمعيت فراواني جمع شده بود.

پس از وفات استاد، فرزند ايشان چندين بار پدر را در خواب مى‏بيند در حالى كه از وى مى‏خواهد به شهر نجف برود و تذكره ولايت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام، را براى او از مراجع آن شهر تهيه كند. پسر در عالم خواب از او مى‏پرسد كه چه نيازى به اين تذكره دارد و او در جواب مى‏گويد: قرآن مرا از رفتن به جهنم حفظ كرد. از اين بابت نگران پدرت نباش، اما براى گذشتن از پل صراط و ورود به بهشت در حالى كه در آستانه آن قرار گرفته‏ام يك چيز كم دارم و آن تذكره ولايت على عليه‏السلام است. برو و آن را برايم تهيه كن.

يك بار هم سفري به پاكستان داشتم. كسي مرا دعوت كرده بود و ميهمان جمعيتي به نام" جمعيت إقرأ" بودم. 9 روز در مراكز پاكستان بودم. هر شب در يكي از شهرها و استان هاي پاكستان به تلاوت قرآن مشغول بودم. در هر شهر قرآن مي خوانديم و با قطار باز مي گشتيم. يعني در همان قطار استراحت مي كرديم و غذا مي خورديم و به سفر خود ادامه مي داديم. 9 روز گذشت تا دوباره به كراچي برگشتم. اين سفر هم از سفرهاي فراموش نشدني بود. در حقيقت مردم پاكستان خيلي متدين هستند و در مراسم آنها صدها هزار نفر حضور پيدا مي كنند. در داخل شهرها همه وسايل نقليه، مسلمين را براي استماع قرائت قرآن به مقصد مي رسانند.

احساس مي كرديم كه يك حركت غيرعادي وجود دارد، به خصوص هنگامي كه مجلس قرائت قرآن برگزار مي شد. و اين خودش خيلي مهم است. در آنجا مساجد ظرفيت اين جمعيت كثير را ندارند و لذا آنها دوست دارند در ميادين به تلاوت قرآن گوش دهند.

وقتي مي خواهند از كسي تجليل كنند فرياد مي زنند: "زنده باد، زنده باد" كه نمي دانم براي تجليل و تكريم است يا درود و سلام. در هر حال آنها دوست دارند كه اين جمله را تكرار كنند.

در طول مسافرت هايم به آفريقاي جنوبي هم رفتم و به ژوهانسبورگ و دماغه اميدنيك. در آنجا مسلمين فراواني هستند. خيلي سخت بود چون مسلمين در آنجا اجتماعشان ممنوع است ولي مسلمين آنجا تلاش كردند و از دولت اجازه گرفتند و من رفتم. دو بار هم رفتم. به دماغه اميدنيك هم رفتم.

در ژوهانسبورگ متأسفانه نژادپرستي هم وجود دارد. به من گفتند: چند آيه تلاوت كنيد، و من آيه:" يا ايها الناس إنا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا..." را تا آخر خواندم. البته آنها معني اين آيات را نمي دانستند. اين آيات بيان مي كند كه ميان عرب و عجم، سياه و سفيد تفاوتي وجود ندارد.

من به 14 ايالت از ايالات آمريكا كه در آنها مراكز مسلمين وجود داشت سفر كرده ام كه تعداد زيادي از مسلمين در اين مراكز هستند. از تفضل خدا، در همه كشورها موفق بودم . در لوس آنجلس 6 نفر پس از شنيدن تلاوت قرآن كريم اسلام آوردند؛ در اوگاندا 92 نفر. در آنجا دو مجلس داشتم: در يكي 72 نفر از آنها و بقيه در مجلس دوم اسلام آوردند. حتي يك خانم گوينده تلويزيون همراه من بود كه در آخرين روز خواست دستم را ببوسد و من متأثر شدم ولي نپذيرفتم . او تقاضا كرد به حج برود. به اوگاندائي ها گفتم اگر اجازه بدهيد، بگذاريد اين خانم امسال به مسافرت حج برود. پس از آن، خواست كه نامش را تغيير دهد،  من نام" آمنه" را برايش انتخاب كردم.

در اين سفرها، نه تنها در كشورهاي اسلامي و عربي مسلمين نسبت به مسائل قرائت قرآن كريم توجه نشان مي دادند؛ بلكه حتي بيگانگان از شنيدن قرآن لذت مي بردند و گاه اسلام مي آورند. وظيفه ما در برابر اين حالت، اعزام هيئت هاي قاريان قرآن و اشخاص اهل عمل هم است.

انسان بايد همواره قرآن بخواند. اگر او قرآن را رها كند، قرآن هم رهايش مي كند.

من در ماه مبارك رمضان، فقط در كشورهاي عربي بودم و سفرهايم به ساير كشورها به مناسبت ميلاد پيامبر يا ساير مناسبت ها بوده و ماه مبارك رمضان را در كشورهاي غيرعربي نبوده ام.

من درهمه اوقات دوست دارم قرآن را تلاوت كنم و در طول روز هرگز از آن بي نياز نمي شوم. چون با آن انس گرفته ام و به آن عشق مي ورزم. قرآن نگهدار من و همه چيز من است. ساعاتي كه صفا و معنويت بر آن حاكم است در قبل از سپيده دم بر من رخ مي دهد. " إن قرآن الفجر كان مشهوداً".

در طول روز، حدود يك ساعت و نيم و قبل از طلوع فجر نيز حدود يك ساعت و نيم قرآن مي خوانم . به فضل الهي عادت دارم يك ساعت قبل از طلوع فجر از خواب برخيزم و در حد توان نماز بخوانم و قرآن بخوانم و بعد هم استراحت كنم.

انسان بايد همواره قرآن بخواند. اگر او قرآن را رها كند، قرآن هم رهايش مي كند. اما اگر انسان عادت كند كه هميشه قرآن را تلاوت كند، هرگز فراموش نمي كند. من حتي جاي آيات را مي دانم چون از نسخه معيني استفاده مي كنم كه اول و آخر آيه و جاي آنها در اول و آخر سطور مشخص است. يعني يك نسخه مشخصي دارم كه در هر صفحه، 15 سطر است و عادت كرده ام كه از روي آن، قرآن را حفظ كنم. در غير اين صورت انسان دچار سردرگمي مي شود. يعني اگر نسخه او غير از نسخه اي باشد كه از روي آن حفظ كرده است و جاي آيات را نداند، دچار مشكل مي شود.

در برخي كشورها، مسابقاتي ميان قاريان و حافظان قرآن برگزار مي شود كه اين مسابقات به حفظ قرآن كمك مي كند. حتي در مصر در مورد سربازي مقرراتي حاكم است كه ديپلمه ها دو سال به خدمت اعزام مي شوند ولي كساني كه داراي ليسانس يا مدارك دانشگاهي هستند، يك سال به خدمت نظام وظيفه اعزام مي شوند. و حافظان قرآن هم مانند دارندگان دانشنامه ها با آنها رفتار مي شود. و اين كار افراد را به حفظ قرآن تشويق مي كند چون آنها را در حد دارندگان دانشنامه ها به حساب مي آورند.

البته مهمترين مسئله در حفظ اين است كه انسان، قرآن را با توجه به احكام خاصش حفظ كند و اين احكام در متون خاصي آمده است كه انسان مي تواند آنها را فرا بگيرد و قرآن را با احكامش و به شكل صحيحش بياموزد.

يك خواب عجيب

ماجراى خوابى كه فرزند استاد درباره پدر بعد از وفاتش ديده قابل تامل است، شايان ذكر است كه محبت و عشق مصري ها به حضرت على عليه‏السلام، و خاندان اهل‏ بيت عليهم‏السلام، با وجود سنى ‏مذهب ‏بودن‏ مصريان مشهوراست.

نقل مى‏كنند كه: فرزند استاد عبدالباسط چندين بار پدر را در خواب مى‏بيند در حالى كه از وى مى‏خواهد به شهر نجف برود و تذكره ولايت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام، را براى او از مراجع آن شهر تهيه كند. پسر در عالم خواب از او مى‏پرسد كه چه نيازى به اين تذكره دارد و او در جواب مى‏گويد: قرآن مرا از رفتن به جهنم حفظ كرد. از اين بابت نگران پدرت نباش، اما براى گذشتن از پل صراط و ورود به بهشت در حالى كه در آستانه آن قرار گرفته‏ام يك چيز كم دارم و آن تذكره ولايت على عليه‏السلام است. برو و آن را برايم تهيه كن.

فرزند استاد براى اجراى ماموريت پدر راهى نجف، مدفن امام على عليه‏السلام، مى‏شود. هفته ‏نامه عراقى « بدر» چاپ قم در تاريخ 27 رمضان سال 1418 برابر با 26 ژانويه 1999 در مقاله‏اى به قلم « لعيبى‏» با عنوان « پدرت را نجات بده‏» اين ماجرا را به نقل از برخى خطباى عراقى از جمله خطيب معروف « سيد عادل‏العلوى‏» بازگو كرده است.

 

منبع : انجمن فرهنگی تربیتی شهید مفتح میمند فارس

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

گلهاي قاليچه ايراني هنوز سبز است

روبه‌روي كيوسك مي‌ايستم. مرد دكه‌دار خم شده و رديف روزنامه‌ها را رديف مي‌كند. از ميان رهگذران، جوان‌ترها با صداي بلند حرف مي‌زنند و روزنامه‌هاي ورزشي را كه دكه‌دار مرتب مي‌كند، به هم مي‌زنند. گاه اسكناسي را جلوي مرد مي‌گيرند و با روزنامه‌اي رنگين كه برمي‌دارند مي‌گذرند. خم مي‌شوم، با دست روزنامه‌هاي روي هم چيده را بلند مي‌كنم تا تيتر بقيه روزنامه‌ها را ببينم. گوشه سمت چپ روزنامه رسالت توجهم را جلب مي‌كند؛ باور نمي‌كنم،‌ يعني خودش است؛ زني حدوداً پنجاه ساله كه به جاي روسري چفيه‌اي را به سرش بسته. نمي‌دانم چرا احساس مي‌كنم من اين زن را مي‌شناسم. يعني او را كجا ديده‌ام؟ به رو تيتر بالاي عكس نگاه مي‌كنم. نوشته است: «ليلا خالد، مبارز فلسطيني» و در ادامه جمله‌اي از او درباره انتفاضه مردم فلسطين تيتر كرده است. كلمه‌ها برايم آشنا هستند ولي من كه ليلا خالد را نديده‌ام. يعني او را از نزديك ملاقات نكرده‌ام ولي سال‌ها به يادش زندگي كرده‌ام. جملات گنگ پدر در ذهنم جان مي‌گيرند. من سال‌ها به اين زن فكر كرده‌ام، زماني كه هنوز با دنياي پيرامونم آشنا نبودم، با ياد اين زن اوقاتم را سپري كرده‌ام.
نسخه‌اي از روزنامه را برمي‌دارم. دكه‌دار كه متوجه حضورم شده است، نسخه‌اي از روزنامه‌هايي را كه هر روز برمي‌دارم، جدا مي‌كند و به طرفم مي‌گيرد. لبخند مي‌زنم، با دست از دريچه كيوسك داخل آن را نشان مي‌دهد و تعارف مي‌كند تا صبحانه را با او بخورم. مي‌گويم كه عجله دارم. اسكناسي را جلوي او مي‌گذارم و مي‌گويم: «طبق معمول.» مي‌خندد و مقداري شكلات مي‌ريزد روي روزنامه‌هايي كه برداشته‌ام. خداحافظي مي‌كنم و با عجله راه مي‌افتم. هنوز فرصت نكرده‌ام و يا پيش نيامده كه اسمش را بپرسم، ماه‌هاست كه طبق يك عادت هر روزه، اول صبح خودم را به او مي‌رسانم و او روزنامه‌هاي درخواستي‌ام را جدا مي‌كند. يك جوري بين ما دوستي برقرار شده كه نمي‌دانم تا كي ادامه خواهد يافت. نمي‌دانم او اسم من را مي‌داند يا نه البته منظورم اينست كه به خاطر سپرده يا نه؟ او طبق عادت هر روز صبح كه مرا مي‌بيند بعد احوالپرسي مي‌پرسد: «امروز مطلب داري؟»
روزهايي كه مطلبي در هر يك از روزنامه‌ها و يا مجلات داشته باشم به او نشان مي‌دهم. نمي‌دانم مي‌خواند يا نه فقط يك‌بار يكي از مطالبم كه به صورت نمادين در قالب افسانه‌هاي امروزي نوشته بودم به او توصيه كردم بخواند. مي‌دانستم اين يكي تا حدودي باب ميل او است. هر چه باشد در قالب افسانه بود و در ظاهر، مخاطب عام را مي‌طلبد. گمانم خوانده بود. روزهاي بعد كه مرا مي‌ديد مي‌پرسيد: «ديگه از كلاغ‌ها نمي‌نويسي؟» و من به او توضيح مي‌دادم كه آن يك مورد خاص بوده و باز هر گاه كه شرايط ايجاب كند باز هم از آن افسانه‌هاي امروزي خواهم نوشت. او مي‌خنديد و من مي‌گذشتم. فكر اين‌كه با ليلا خالد ملاقاتي داشته باشم. ساير افكارم را بر هم مي‌زند يعني او حالا در ايران است؟ دوباره عكس و مطالب صفحه اول روزنامه را مرور مي‌كنم. نوشته است با خبرنگار روزنامه مصاحبه اختصاصي كرده.
به دفتر روزنامه مي‌رسم و يكراست سراغ دبير سرويس سياسي را مي‌گيرم كه مطالب مربوط به ليلا خالد مربوط به آن سرويس است. برايم توضيح مي‌دهد كه الان ليلا خالد در هتل كنفرانس است و اگر عجله كنم مي‌توانم وقت ملاقات بگيرم و سر فرصت او را ملاقات كنم. با سرعت از دفتر روزنامه خارج مي‌شوم. روزنامه‌هاي ديگر، هر كدام با تيترهاي درشت سعي كرده‌اند كنفرانس انتفاضه مردم فلسطين در تهران را پوشش دهند تا به هتل محل كنفرانس برسم، وقت اذان ظهر مي‌شود. ساير روزنامه‌ها را مرور مي‌كنم و از مسئول پذيرش مي‌خواهم اتاق ليلا خالد را نشانم بدهد.
مي‌گويد:«بعد از نماز مي‌آيد. بايد صبر كني.»
به نمازخانه هتل مي‌روم. نماز جماعت در حال شكل‌گيري است. خودم را آماده مي‌كنم. بعد از پايان نماز جماعت دوباره نزد مسئول پذيرش برمي‌گردم و مدتي منتظر مي‌نشينم تا ميهمانان از سالن غذاخوري برگردند. دوباره جملات ليلا خالد را مرور مي‌كنم و عكس رنگي‌اش را در گوشه روزنامه نگاه مي‌كنم. اين عكس احتمالاً مربوط به روزهاي اخير در تهران است. در عكس روي سينه‌اش تصويري از امام خميني(ره) و آرم كنفرانس ديده مي‌شود.
فكرهاي مختلف احاطه‌ام كرده كه مسؤول پذيرش هتل صدايم مي‌زند، اتاقي را نشانم مي‌دهد و مي‌گويد: «تماس گرفتم و گفتم كه مي‌خواهي با او ملاقاتي داشته باشي. قبول كرده.»
با اشتياق به طرف اتاق مي‌روم. قلبم در سينه به شدت مي‌تپد. انتظارم به سر رسيده و تا دقايقي ديگر او را خواهم ديد. تقه‌اي به در مي‌زنم و منتظر مي‌مانم. در را به رويم باز مي‌كند و لبخند مي‌زند. سلام مي‌دهم و خود را معرفي مي‌كنم. تعارف مي‌كند داخل شوم. او را قانع مي‌كنم كه پشت سرش وارد اتاق شوم.
پشت ميزي كوچك رو به رويم مي‌نشيند و مي‌گويد: «من آماده‌ام.»
ضبط كوچك خبرنگاري‌ام را آماده مي‌كنم و توضيح مي‌دهم كه اين مصاحبه براي من حياتي است. دنبال سرنخ‌هايي هستم كه طي اين سال‌ها ذهن من را به خود مشغول كرده است.
سؤال‌هاي من كوتاه است و او سعي مي‌كند جواب‌هاي قانع‌كننده‌اي داده باشد. نمي‌دانم چرا جواب‌هايش من را ياد پدرم مي‌اندازد. افسوس مي‌خورم كه پدرم زنده نمايند تا ليلا خالد را در قلب ايران ـ تهران ـ ببيند و همواره حسرت ديدار اين زن چريك مبارز فلسطيني را داشت. خيلي زود سعي مي‌كنم رويكرد مصاحبه را به زندگي شخصي ليلا خالد بكشانم.
يقيناً اگر پدرم زنده بود سؤال‌هاي بي‌شماري داشت كه مي‌توانست ساعت‌ها وقت ليلا خالد را بگيرد. از او مي‌خواهم خاطره‌اي از دوران مبارزه برايم تعريف كند. مي‌گويد: «اگر هم اين سؤال را نمي‌كردي من از تو به عنوان خبرنگار درخواستي داشتم»
نوار ضبط را عوض مي‌كنم. مي‌گويد: «حالا كه در ايران هستم خيلي دلم مي‌خواهد كسي را ببينم كه هيچ نشاني از او ندارم. و تنها نشاني‌اش يادگاري است كه در خانه به ديوار زده‌ام.»
لحظه‌اي سكوت مي‌كند گويي تصاوير مبهمي از ذهنش مي‌گذرد: «سال‌هاي جواني و اوج مبارزات من و هم‌رزمانم بود. نمي‌دانستيم چطور روز را به شب و يا شب را به روز مي‌رسانيم. سرگرم مبارزه بوديم و از دنياي بيروني بي‌خبر. خيال مي‌كرديم دنيا ما را فراموش كرده است. و تنها وظيفه خود ماست كه مبارزه كنيم و كشور عزيز خودمان را از اشغال صهيونيست‌ها نجات دهيم. آن موقع فرصت مسافرت به كشورهاي ديگر برايمان فراهم نبود.
من زني جوان بودم اما دوشادوش مردان فلسطيني مي‌جنگيدم. زنان خيلي به ندرت اسلحه به دست مي‌گرفتند. آنان معمولاً در پشت سر مردان مي‌ايستادند من اما گاه از مردان هم جلو مي‌زدم، يعني اسلحه رفيق دائمي من بود. درست در سال‌هايي كه فكر مي‌كرديم دنيا ما را فراموش كرده،‌ آن اتفاق افتاد. يعني براي من اتفاق بزرگي بود كه تا امروز نتوانسته‌ام آن را فراموش كنم. موسم بازگشت حجاج از مكه بود. مرد سالخورده فلسطيني نماينده مردم فلسطين در حج بودند و حالا برمي‌گشتند. خسته به منزل برگشته بودم كه پيرمردي در خانه را زد. از عرق‌چين سفيدي كه به سرش بود فهميدم از حج برگشته است.
گفت كه امانتي دارد كه آمده برساند: قاليچه كوچكي را دو دستي به طرفم گرفت و گفت: «براي شماست. از طرف يك پيرمرد ايراني، مأمورم آن را به شما برسانم.» قاليچه كوچك را گرفتم و برايش نوشيدني بردم.
گفت: «در سفر مكه با هم آشنا شديم. وقتي فهيميد فلسطيني هستم پرسيد كه آيا ليلا خالد را مي‌شناسم يا نه. گفتم چطور ممكن است او را نشناسم. همه فلسطيني‌ها از كوچك و بزرگ ليلا خالد را مي‌شناسند. گفت امانتي دارد كه اميدوار است آن را به دست ليلا خالد برسانم. اين قاليچه را به من داد و گفت كه از قول من به او بگو ما هم در ايران به فكر او و فلسطين هستيم، ولي شرايط كشور ما طوري نيست كه بتوانيم در كنار مبارزان فلسطيني براي آزادي قبله اول مسلمين جهاد و مبارزه كنيم. ولي همواره به ياد شما هستيم و اين قاليچه ايراني تنها براي آن است كه نام ملت ايران را در كنار خود حس كنيد.»
لحظاتي سكوت بر اتاق حاكم مي‌شود. ليلا خالد به پنجره رو به رو خيره مي‌شود. گويي در آن لحظات غوطه‌ور است. سكوت را مي‌شكند و مي‌گويد: «حالا نزديك به چهل سال است كه آن قاليچه ايراني با من است و هر بار كه به منزلي جديد مي‌روم آن را درست بالاي سرم به ديوار مي‌زنم. روزها و شب‌ها كه آن را مي‌بينم به آن پيرمرد ايراني فكر مي‌كنم كه هرگز رويش را نديده‌ام. حتي در اردوگاه‌هاي مختلف آن قاليچه ايراني با من بوده است. حالا كه شرايط حكومتي ايران عوض شده، و من بعد از سال‌ها به آرزوي ديرينه‌ام رسيده و به ايران آمده‌ام، خيلي دلم مي‌خواهد اگر آن پيرمرد زنده است او را ببينم. هر چند كه تك‌تك مردان زنان ايراني را من به شكل‌ آن صاحب قاليچه كوچك اهدايي مي‌بينم. اما براي من مهم است كه اگر پيرمرد زنده است اين سپاس و تشكر من از طريق روزنامه شما به گوش او برسد. و اگر به رحمت خدا پيوسته اين خاطره در گوشه تاريخ كشور شما ثبت شود.
ظاهراً وقت ملاقات ما به پايان رسيده. وسايلم را جمع مي‌كنم و ليلا خالد خود را براي ديدار بعدي آماده مي‌كند. مي‌خواهم به او بگويم كه من آن پيرمرد را مي‌شناسم كه با حسرت ديدار ليلا خالد در گذشته و اين داستان را كه امروز ليلا خالد تعريف كرده من بارها از زبان آن پيرمرد شنيده‌ام. نمي‌گويم، تا شايد او تك‌تك مردان و زنان ايراني را به شكل آن پيرمرد ببيند.

 

علي سليمي

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خودت بگو من و اين حرف ها خانم كوچولو؟
درست نيست، تو ديگر چرا خانم كوچولو؟

درست نيست كمي بيشتر فروتن باش
به چشم هاي خودت بي خود افتخار نكن

نمي شود به تو فرمان ايستادن داد
پياده ها به جهنم! برو سوار نكن‏

ببين خانم كوچولو! چشم روشن ارزان است
براي آدم از اين چيزها فراوان است

دو روز هم برو خوش باش با خيالِ خودت
برو خانم كوچولو! چشم هات مالِ خودت

برو كلانتري از روح من شكايت كن
بگرد با همه ي اهل كوچه صحبت كن

هلاك كن همه را توي جنگ زرگري ات
اَمانِمان نده با ابروان خنجري ات

تو مي تواني از اين بيشتر سياه كني
مرا شبيه به موهاي زير روسري ات

كلاغ را نشنيديد اهلِ دل باشد؟‏
دلِ سياه، گرفتارِ آب و گِل باشد؟

هزار، حرف و حديث نگفتني دارم‏
هزار و يك، هوس ناشنيدني دارم‏

ببين! اگرچه تو توپ ات پُر است اما من
براي فتح شدن، دشمن بدي هستم

شما فرشته ي خوبي شدي براي خودت
مرا ببخش كه اهريمن بدي هستم

به من اجازه بده خانمِ نويسنده!‏
كه قهرمان تو در سن كودكي باشد

قرار نيست بخواهيم قوي زيبا را
اگرچه زشتي ما، جوجه ـ اُردكي باشد

به ما نيامده صاحب شويم قلب ات را
نگاهِ ما به تو بگذار دُزدكي باشد

شعری از آرش علیزاده

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!

 

 حسین پناهی

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

با عرض سلام دوباره این بار یه شعر توپ خارجی براتون دارم شاعرش نمیدونم کیه معنیشم نمیدونم ( گیر ندید ! ) فقط میدونم چیز توپیه......  

 

Wo wo wo wo wo-oh
i feel so unsure
az i take your hand
and lead you
to the dance floor
az the music dies
something in your eyes
calls to mind
a silver screen
and all it's
sad goodbye

i'm never gonna
dance again
guilty feet have
got no rhythm
though it's easy
to pretend
i know you're not a fool
i should've known better
than to cheat a friend
and waste the chance
that i've been given
so i'm never gonna
dance again
the way i danced
with you-oo-oo ho-oh

time can never mend
the careless whispers
of a good friend
to the heart and mind
ignorance is kind
and there's no comfort
in the truth
pain is all you'll find

i'm never gonna
dance again
guilty feet have
got no rhythm
though it's easy
to pretend
i know you're not a fool
i should've known better
than to cheat a friend
and waste the chance
that i've been given
so i'm never gonna
dance again
the way i dancead
with you-oo-oo ho-oh

living without your love

tonight the music
seems so loud
i wish that we could
lose this crowd
maybe
it's better this way
we'd hurt each other
with the things
we want to say
we could have been
so good together
we could have lived
this dance for ever
but now
who's goona dance
with me please stay

i'm never gonna
dance again
guilty feet have
got no rhythm
though it's easy
to pretend
i know you're not a fool
i should've known better
than to cheat a friend
and waste the chance
that i've been given
so i'm never gonna
dance again
the way i danced
with you-oo-oo oh-o-o

(now that you're gone)
now that you're gone
(now that you're gone)
was what i did
so wrong
so wrong
that you had to
leave me alone

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستینِ همّتو بالا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

*****


دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
قفلی هم به روی قفلا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت


*****

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستینِ همّتو بالا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

*****

دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
قفلی هم به روی قفلا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

دوخط موازی




معلم وارد کلاس شد ودوخط موازی بر تخته کشید . پسرکی در

کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی


چشمشان به هم افتاد . و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر


یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی نگاهی پر معنا به خط


دومی کرد و گفت: ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم... خط


دومی از هیجان لرزید . خط اولی:... و خانه ای داشته باشیم در یک


صفحه ی دنج کاغذ.. من روزها کار میکنم . میتوانم خط کنار یک جاده


ی متروک شوم ... یا خط کنار یک نرده.خط دومی گفت: من هم


میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم. یا خط کنار یک


نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت! چه شغل شاعرانه ای
...!

در همین لحظه معلم فریاد زد
:


دو خط موازی هیچوقت به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند...

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

با پوزش و شرمندگی و روم سیاه و روم به دیوارووو گلاب به روتون و (از این حرفا) ......

ببخشید دیر تبریک گفتم آخه رفته بودم اصفهان جاتون خالی خیلی خوش گذشت رفتم دیدن یک دوست

و....

امیر جان ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~زهرا جان

۳۸مین روز پیوندتان مبارکباد

از طرف

از طرف....

اگه گفتی؟.

.

.

.

علی جون

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

با تبریک به مناسبت تولد امام هشتم  به شما دوستان عزیز از شما دعوت می کنم به شعری از مرتضی نوربخش جلب میکنم امیدوارم خوشتون بیاد......

شمس‌الشموس رشک زمين و زمان رضاست(ع)
آيينه‌ي بهارنماي جهان رضاست

موج کرامتي که غريق است ساحلش
درياي رحمتي که ندارد کران رضاست

حصن حصينش آيه‌ي توحيد و آن‌که داشت
از منتهاي غربت انسان، نشان رضاست

ماهي که بود ساغرش از جنس آفتاب
نوشيده در طريق طلب شوکران رضاست

من کيستم که سر بگذارم به پاي او
ذره است آفتاب و بلند آسمان رضاست

حضرتش به سدره و طوبي چه حاجت است
وقتي که تا به حشر مرا سايبان رضاست

آن مرد عاشقي که به صحراي سبز عشق
داده غزاله‌هاي غزل را امان رضاست

از هشت‌سو به سوي بهشتم اگر برند
آن هشمين دري که دخيلم به آن، رضاست

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

اتل متل یه بابا    که اون قدیم قدیما   حسرتشو می خوردن    تمامی بچه ها

اتل متل یه دختر    دردونه باباش بود     بابا هرجا که می رفت      دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود    بابا عاشق اون بود    به گفته بچه ها    بابا چه مهربون بود 

یه روز آفتابی     بابا تنها گذاشتش    عازم جبهه ها شد     دخترو جا گذاشت
 
چه روزای سختی بود   اون روزای جدایی    چه سالهای بدی بود   ایام بی بابایی

چه لحظه سختی بود  اون لحظه رفتنش   ولی بدتر ازاون بود   لحظه برگشتنش

هنوز یادش نرفته      نشون به اون نشونه      اون که خودش رفته بود     آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد   بابا فقط نگاش کرد   ادای احترام کرد     بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا رو   سرمه توچشاش کرد   بابا جونو بغل زد   بابا فقط نگاش کرد 

زهرا براش زبون ریخت   دو صد دفعه صداش کرد   پیش چشاش ضجه زد    بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا     یه مرد بی ادعا   براش دل می سوزونن   تمامی بچه ها  

زهرا به فکرباباست   بابا توفکر زهرا   گاهی به فکر دیروز     گاهی به فکر فردا

یه روز می گفت که خیلی       براش آرزو داره      ولی حالا دخترش    زیرش ، لگن می ذاره

یه روز می گفت : دوس دارم     عروسیتو ببینم     ولی حالا دخترش      می گه به پات می شینم

می گفت : برات بهترین      عروسی رو می گیرم     ولی حالا می شنوه       تا خوب نشی نمی رم

وقت غذا که میشه      سرنگ رو بر می داره     یک زرده تخم مرغ     توی سرنگ می ذاره

گوشه ی لپ بابا    سرنگ رو می فشاره    برای اشک چشمش     هی بهونه میاره 

"غصه نخور بابا جون    اشکم مال پیازه"    بابا با چشماش میگه :     خدا برات بسازه

هر شب وقتی بابا رو       می خوابونه توی جاش      با کلی اندوه و غم       می ره سرکتاباش

" حافظ" رو برمی داره     راه گلوش می گیره    قسم می ده حافظو     " خواجه ! " بابام نمیره ...

دو چشمشو می بنده    خدا خدا  می کنه      با آهی از ته دل      حافظو وا می کنه

فال و شاهد فالو    به یک نظر می بینه     نمی خونه ، چرا که     هر شب جواب همینه

اون شب که از خستگی     گرسنه خوابیده بود    نیمه شبی  ، چه خواب      قشنگی رو دیده بود

تو خواب دیدش تو یک باغ     تو یک باغ پر از گل     پر از گل و شقایق     میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق      یه خرده اون طرف تر     میان دشت و صحرا    جایی از اینجا بهتر ...

بابا سوار اسبه   مگه میشه محاله ...      بابا به آسمون رفت      تا پشت یک در رسید ...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ...
        بند دلم پاره شد .. از اون چیزی که دیدم ...
                  بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین ...
                         مامان هوار میزد ... شوهرمو بگیرین ........
مامان با شیون و داد میزد توی صورتش...
       قسم میداد بابا رو ... به فاطمه به جدش....
              تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه ... بچه داره میبینه 
........... تو رو به جون بچه.............
        .. بابا رو دوره کردن بچه های محله ...
... بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله ....
هی تند و تند سرشو .. بابا میزد به دیوار ...
                                   
 
قسم میداد حاجیو ...... حاجی گوشی رو بردار...
                      نعره های بابا جون یه هو پیچید تو گوشم ......
                                     الو الو کربلا .. جواب بده به گوشم ....
 
مامان دویدو از پشت گرفت سر بابا رو ....
         بابا با گریه میگفت ... کشتند بچه هارو ....
                 بعد مامانو هولش داد ... خودش خوابید رو زمین ..
                           گفت که : مواظب باشید ..خمپاره زد .. بخوابید...
الو الو کربلا................
               ... کمک میخوام حاجی جون بچه ها قیچی شدن ..
                      تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد ...
                      ...رو به تما شا چیا ...... چشماشو بست و جون داد
.......بعضی تما شا کردن ...
 بعضی فقط خندیدن ..
 اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن ...
                جلو بابا دویدم .... بالا سرش رسیدم ....
                        از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم.....
درد غربت بابا .. نشونه های درده ....
           درد غربت بابا.. غنیمت از نبرده ....
                    شرافت و خون و دل نشونه های مرده ....
ای اونایی که هنوز دارید بهش میخندید ...
      برای خنده هاتون ... دردشو میپسندید ....
             امروزشو نبینید..... بابام یه قهرمونه.....
                  یه روز به هم میرسیم ... بازی داره زمونه
موج بابا .. کلیده .. قفل دره بهشته ....
          دروکن هر کسی ... هر چیزیو که کشته (کاشته)
                  یه روز پشیمون میشید که ..... دیگه خیلی دیره....
                              گریه های مادرم یقتونو میگیره.........

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1384ساعت توسط علی دیوونه...! |